گذشته، چراغ راه آینده است

این روی سکه، آن روی سکه ۱ لیلی وکیلی کارشناس ارشد مدیریت اطلاعات دانشگاه شهید بهشتی، مسیول اجرایی کتابخانههای مجتمع بیمارستانی امام خمینی تهران این روی سکه نوشته اول: کرونا و کتابخانه عشق چون میگذرد غمی نیست خبر از چین آمد که ویروسی در راه آلوده کردن جهان است. فقط میخواندم و

خاطرات صددرصد واقعی یک کتابدار پسا برگهدانی خاطره اول امروز کل شیفتم را از اول تا آخر وقت، فقط به کسانی که در بازگشت کتاب تأخیر دارند زنگ زدم. هزار و دویست و چهل و سه کتاب با تاخیر داشتیم. اول وقت که شروع کردم به زنگ زدن، خیلی مودب و با احترام سلام

اخراجیها ظهر داغ تابستان، عرقریزی و دویدن برای رسیدن به محل کار و شلوغی و ترافیک اطراف کتابخانه، به اندازۀ کافی خُلقم را تنگ کرده بود. هنوز پایم را داخل کتابخانه نگذاشته، به سمت آبدارخانه دویدم تا مگر جرعه آبی آرامم کند. آب را که لاجرعه سر میکشم، تازه ملتفت اطراف میشوم؛ صدای غضبآلود مسیول

توپ و توت چندی قبل نهاد کتابخانههای عمومی تعدادی بادکنک که آرم نهاد روی آنها درجشده را به کتابخانهها فرستاد. بهانه خوبی بود تا بچههایی که همراه پدر و مادرشان به کتابخانه میآیند را سرگرم کنیم. هرچند گاه دردسرهای خودش را دارد… خانم جوانی همراه با پسربچۀ کوچکش وارد کتابخانه شد. توجهم بیشتر جلب شد

منضبط و سختگیر، اما انعطاف پذیر و مهربان سال ۱۳۶۲ از دانشگاه تهران به دانشگاه فردوسی مشهد منتقل شدم. با توجه به علاقهام به فعالیتهای علمی، بهویژه در قلمرو سازماندهی اطلاعات، تلاش میکردم پویا باشم و آثاری را برای استفاده دیگران تولید کنم. در آن سالها، هنوز دانشی تخصصی کسب نکرده بودم که بروندادش را

آقای ۲۳ دم دمای غروب است که مرد جوانی وارد کتابخانه میشود و به سمت میز کتابدار میآید. ظاهری آراسته و لبخندی بر گوشۀ لب دارد که او را متشخصتر نشان میدهد. میگوید: «میخواستم عضو کتابخانه شوم». نگاهی به ساعت میاندازم چیزی تا اتمام مدت زمان کاری نمانده اما به خودم میگویم اضافه شدن یک

دوچرخه های طلایی صبح اول وقت در حال ورود اطلاعات اعضای کتابخانه بودم که آقای جاافتادهای وارد کتابخانه شد. او را نمیشناختم اما از سلام و علیک گرمی که کرد مشخص بود که از مشتریان کتابخانه است. سراغ مسیول کتابخانه را گرفت. گفتم برای کاری رفتهاند بیرون. پرسید: شما تازه به این کتابخانه آمدهاید؟ من

کتـابدارتِـراپی «در میان اعضاء کتابخانه افرادی پیدا میشوند که روبهرو شدن با آنها برای کتابدار یک فرصت خاص است. باید قدر این فرصتها که خیلی راهگشا و کار راهانداز است را دانست». این جملات را بارها از همکار باسابقهمان شنیده بودم و منِ کمسابقه مترصد فرصتی بودم که یکی از این فرصتها را در ازای

چشمهایش! هفتههای اولی بود که بعد از ۴ سال کار در یک کتابخانه تخصصی با مراجعان محدود، وارد مجموعه کتابخانه دانشگاهی شده بودم. آن هم دانشکده ریاضی که همیشه از درسش و اسمش وحشت و نفرت داشتم! گرچه رسماً استخدام شده بودم، اما زیاد خوشحال نبودم چون همه چیز برایم گنگ و مبهم بود و

یک جرعه کتاب (خاطره) دقایق پایانی ساعت کار کتابخانه در غروبی سرد و زمستانی است. آسمان به قرمزی می زند و برف سنگینی میبارد. از آن هواها که بیش از هر چیز ترس و تنهایی را القاء میکند. سرمای سوزناکی از درز پنجره داخل میشود. جز برفی انبوه و مه غلیظی که به قرمزی می

دو خاطره: در جستجوی رسالت گمشده یک کتابدار خاطره اول: از آن دست مراجعهکنندگانی بود که در هر هفته حداقل یک بار او را میدیدیم میدانستم دانشجوی رشته حقوق است و تقریباً همیشه همراه کتابهای حقوق کتابی در مورد گلهای آپارتمانی،فرنگی، گل رز و …کتابی را به امانت میگرفت و بارها او را در کتابخانه

یادی از آن روزها … (یک قدم پس از نقد) روزهای آخر سال ۸۵ بود، سیزدهم اسفندماه. سرمای زمستان کمکم جای خود را به هوای مطبوع بهاری میداد. ادکا اولین تجربههای خودش را داشت اجرایی میکرد، قرار بود آن روز اولین بحث آزاد ادکا با عنوان “انجمن کتابداری و اطلاعرسانی ایران” برگزار شود. دل تو

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق به بهشتزهرای تهران که پا میگذاری، قسمت هنرمندان و نامآوران قطعه ۸۸ و ۲۵۵ حس و حال خاصی دارد. انگار آنجا بوی معرفت میدهد بویی شبیه انسانیت و جوانمردی… احساس غریبی نمیکنی. احساس میکنی سالهای سال است همه آنها را میشناسی. در دل هر یک از این

سمفونیای که نوازندهاش استاد حری بود طبق معمول ایمیلهای روزانه خود را چک میکردم، ماشاالله تمامی نداشت. بهخصوص پیامهای گروه بحثهای مختلف کتابداری که از وقتی پا به عرصه کتابداری گذاشتهام مثل سایه دنبالم میآیند!. البته دنبال که چه عرض کنم ایمیلهای گروهی جایشان بالای سر ما بچههای کتابداری است. البته اگر منصفانه بگویم، این

خاطراتی اندک، اما خوشایند از دکتر عباس حری دارم برش اول: در مقطع فوقلیسانس با خواندن تعداد محدودی از مقالات و کتابهای حوزه، با نام دکتر “عباس حری” آشنا شدم. در آن زمان برای جستجوی منابع مرتبط با پایاننامه خود به “چکیدهنامه پایاننامههای کتابداری و اطلاعرسانی” و مقایسه مدخلهای قابلتوجه در مقابل نام عباس حری،

استادی که من میشناختم: آ …ز…ا….د را میگویم ….. بهراستی آزاد بود! قامتی استوار داشت و خم شدنش را یکبار بیشتر ندیدم؛ آنهم روزی که برای بوسیدن دست استادش پوری سلطانی خم شد[۱]. سخن گفتنش لحنی خاص داشت؛ محکم، با ادبیاتی درست. اوایل حدود بیست و اندی سال پیش، وقتی جوجه دانشجو خطاب میشدم، هنگام

گر سنگ از این حدیث بنالد، عجب مدار… «یا کمیل! آرام باش تا شهره نشوی؛ خود را نهان کن تا نامت نبرند؛ بیاموز تا عالم شوی؛ لب فرو بند تا سالم مانی؛ اگر خدا دینش را به تو بشناساند، چه باک که مردم را نشناسی یا آنها تو را نشناسند (تحف العقول، ص ۲۴۲). همیشه

دو ملاقات دانشجوی کارشناسی بودم، آن روزها بیش از آنکه به فکر درس و کلاس باشم به فکر فعالیتهای جانبی بودم. ایده ایجاد اتحادیه دانشجویان کتابداری تازه شکلگرفته بود و برخی دوستان در این زمینه چند جلسهای را هم برگزار کرده بودند. یادم میآید من تازه به جمع این دوستان اضافهشده بودم. قرار بود با

بهتر از حری! برگ اول، امروز ۱۰ اردیبهشت ۹۴ گاهگاهی دلم که میگیرد، دفتر خاطراتم را ورق میزنم و نوشتههای قدیمی را مرور میکنم. برخی خاطرات سالهای ۸۳ تا ۸۵ بازندگی دانشجوییام در دانشگاه تهران عجین شده است و لابهلای برگهها، نشان از استادی است که شاگردش بودن، فرصت گرانبهایی بود؛ زندهیاد دکتر عباس حری

بوسه بر پیشانی شاید من تنها فردی باشم که دکتر حری بر پیشانیاش بوسه زده است. داستان ازاینقرار است: هنگامیکه دکتر آزاد، همکار و دوست دیرینهام، که مدتها در یک اتاق در دانشکده همنشین بودیم درگذشت (۲۹ اسفند ۱۳۸۸)، من در سفر نوروزی بودم و این خبر ناگوار را تلفنی از دکتر دیانی شنیدم. شوربختانه

چند خاطره از استاد آزاد: سه فلش بک + یک افتخار + یک حسرت (به یاد دکتر آزاد) ۱) بستنی نونی (دوره لیسانس، بستنی اصل طلاب) (صفا، صمیمیت، شوخطبعی)/ ۲) مراسم بزرگداشت (احترام به استاد و بزرگی) (احترام به خانواده، احترام به پیشکسوت)/ ۳) همایش کتابخانههای آموزشگاهی (هماتاقی) (بی غل و غش، وفاداری) /۴) دستخط

در حاشیه مراسم بزرگداشت دکتر عباس حری در ۲۷ فروردین ۱۳۹۳/ مشهد بیست و هفتم فروردینماه ۱۳۹۳، مراسم بزرگداشت دکتر حری در مشهد برگزار شد. قصد ندارم که از این مراسم بگویم چراکه بیتردید گزارش مراسم را خواندهاید و تصاویر را هم دیدهاید. حضور تکتک افراد بیانگر میزان احترام به انسانیت و ارزش والای او

به یاد استاد عزیزم دکتر عباس حرّی نخستین بار مرحوم دکتر عباس حرّی را در دوره کارشناسی در دانشگاه شیراز، زمانی که برای سخنرانی تشریف آورده بودند، زیارت کردم و همانجا در دل آرزوی شاگردی ایشان را نمودم. یک سال بعد یعنی در پاییز ۱۳۷۷، این افتخار در درس «روش تحقیق» در دوره کارشناسی ارشد

چگونگی شناسایی فرصتها و انتخاب بهترین موقعیتهای رسیدن به موفقیت با توجه به کاربردی بودن رشتهی علم اطلاعات و دانششناسی و توانمندیهای بسیاری که دانشجویان این رشته کسب میکنند داشتن انگیزه و استفاده از فرصتها و تبدیل آنها به موفقیتها یکی از جاذبههای این رشته است. تجربیات متفاوتی از توانمندیهایی که در این رشته به

چه کسی مراجعهکنندگان مرا جابجا کرد؟ کتاب نازک و کم حجمی است، تعریفش را خیلی شنیده بودم و دلم میخواست فرصتی در لابلای مشغلههای روزمره و گرفتاریهای درسی برای خواندنش پیدا کنم. کتاب، چیزی در مورد کتاب و کتابخانه و کتابداری نداشت. اما نمیدانم چرا ذهنم را به کتابداری پیوند میزد. داستان «موش ها و

ما چند کتابخوار از وقتی کتابدار شدم، این اصل که باید مراجعان را به خواندن تشویق کرد، پسِ ذهنم بود. مدام فکر میکردم باید کاری کنم که همگان بیشتر و بیشتر بخوانند و بدین ترتیب، در بالا بردن سرانۀ مطالعه اهتمام ورزم. تمام تلاشم را میکردم که نگذارم کسی دست خالی از کتابخانه خارج شود.

سلیم اواخر تعطیلات نوروزی بود. کتابخانه خلوت، خیابانها خلوت و مراجعه به کتابخانه در حداقل ممکن. به دلیل سفر مسیول کتابخانه مجبور بودم دو شیفت در کتابخانه بمانم. زیاد سخت نبود چون کار معوقه نداشتیم و مراجعهکنندهای هم جز، مسافران و رهگذرانِ گاه و بیگاه و متقاضی استفاده از سرویس بهداشتی، پریز برق برای شارژ

گالری تصاویر دکتر حری و دکتر آزاد برای یادنامه استادان شادروان، دکتر آزاد و دکتر حری، سیلی از عکسها به دست ما رسید که نشان می دهد، این دو بزرگوار چقدر محبوب، تأثیرگذار و شناخته شده هستند. به دلیل اینکه تعداد عکسها بسیار زیاد بود، تصمیم گرفتیم همه تصاویر را در دو گالری مجزا قرار