القصه… (به داخل پرانتز خیلی توجه کنید. البته، خود دانید)
ما بودیم بَرِ خوان (لطفاً، خواهش میکنم و جان مادرتان! نخوانید، خانِ) نعمتی نشسته و پیشِ همپیالههایمان افاضاتی مضافات میکردیم که امروزِ روز میخواهیم برای رشدیهای که امسال میخواهیم راه بیندازیم و یکی طلبه از میان طالبان و مطلوبان اطبا (دانشجویان دکترا) بگیریم برای افزودن به جاه و جلال و جبروت و حشمت و شوکت دهِ پائینی که ما ساکن آن بودیم و هستیم و زبانم لال، خواهیم بود.
داشتیم میگفتیم که: «بد زمانهای شده، آقاجان و خانمجان! هر سال (روز) میگوئیم: دریغ و افسوس از پارسال (دیروز). اگر تا همین چند صباحی پیش، میرزا حسن تبریزی برای راهاندازی رشدیهاش، از این شهر به آن شهر میرفت و کَت و بالَش را همچون آبنباتقیچی میشکستند و رشدیهاش را همچون پشم شتر میزدند و کالعِهنِ المنفوش میکردند و دخترکان را سر میتراشید تا محارمالاحارم، خدایِ ناکرده، به آن دید نزنند، چه میگویی که اکنون با طرفهالعینی، از شرق تا غربِ دورِ دهِ ما، همچون حواریون عیسی و همچون مور و ملخ دورِ ما میچرخند و ما را به فیضی بس عظیم میرسانند».
در همین خیالات بودیم که مردی از دیارِ بمبهای سنگرشکن نابود نکرده همچون یهودا اسکاریوتی وارد شد و همهی آنچه حواریون عیسی در دلمان رشته بودند، را پنبه کرد! راستش را بخواهید اولِ اولش فکر کردیم از جایی آمده که زبانش را نمیشناسیم؛ اما وقتی کمی گذشت، فهمیدیم کافیست او ما را بشناسد که الحق خوب شناخته بود! داشت آثار و کتب سر به فلک کشیدهاش را همچون برجِ پیتزا (پیزا) جلوی رویِ ما میچید و ما از دیدن عظمتِ عطفِ کُتب و رسائل و فضائلش احساس دلضعفه و دلپیچه کردیم. خدا را شکر در دِهِ ما حَبِه نبات یافت میشد و در دَم، در قهوه و چای تلخمان هضم کردیم. اما چه کنیم که رشحات و لمعات آن گوهر تابان علم و فضیلت و اخلاق ما را مسحور خودش کرده بود و در دل خود با خود میخواستیم همچون ارشمیدس بگوئیم، ایها الناس: یافتیم! یافتیم! یا مثل خواجه نصیرالدین بگوئیم « أین الملوک و أین أبناء الملوک من هذه اللذة؟» (به زبان حالِ اچایندکسالسلطنهها، رزومهالدولگان و هاتپِیپرالملوکان بیائید که نانتان رفت وسطِ روغن اصیل کرمانشاهان).
جانم برایتان بگوید که داشتیم همچون تریاکیهای مُفَنگی که سیخ و سنگ میبینند، یا همچون طفلان مادر گمکرده در بازار که اُم خود میبینند، یا همچون اُشتُران و وحوش که از طی طریق کردن از وسط کویر به سوی قنات میدوند، عنان ز کف میدادیم و لقای خود را به انعام دنیایی خوش آمد میگفتیم که فهمیدیم همه این فضائلی که در آن هست حاصل کیمیایی است سِحرانگیز و سخت نوحضور (نوظهور) که هوشِ وحوش و ماکیان و آدمیان را همه در ذرهای گنجاندهاند و از مصنوعات و دانستهها و نادانستهها از غول چراغِ جادو بیرون میکشند. تازه، نیازی نیست فقط سه تا آرزو کنی، بینهایت آرزو کن! آرزوهای محالی که از اندیشههای نازکخیال و خلاق هم بیرون نمیزند.
القصه…
ما را میگویید! در خواب و خیال بودیم وقتی که به آن برج پیزا خیره شده بودیم و چه خیالها بر سرمان گذر کرد و گذر نکرد، خوابی! آن هم چه خواب، خواب بد مستِ خراب. داشتیم در رؤیاهایمان یک استادالسلطنهای با پایه هفتاد با کتب و رسائلی به شمار ریگهای بیابان از خودمان میساختیم که نگو و نپرس که با نوازش سیلیِ حقیقت از خوابمان پریدیم، وقتی پرسیدیم آن غول چراغ جادو را چه نام است که بلند و رسا و بسان کسان که اسرار هویدا میکنند،گفت: «حوش (هوش) مصنوعی»!
ما که تا آن زمان چیزی غیر از بیهوشی و مدهوشی تجربه نکرده بودیم و هنوز چای و قهوه نباتیمان را هورت میکشیدیم تا دوباره قندمان نیفتد، در دلمان میگفتیم:
«گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود! پیشِ پایی به چراغ تو ببینم چه شود!»
«عقلم از خانه به در رفت، وَگَر مِی این است دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود»
«صرف شد عمرِ گرانمایه به معشوقه و مِی تا از آنم چه به پیش آید، از اینم چه شود؟»
که سیلیِ دوم را کشیدهتر بَرِ گوشمان نواخت در پاسخ به این پرسش که بهایش؟
گفت: «بیبهاست و بیبهانه! مثل ریگ بیابان»
«خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت حافظ ار نیز بداند که چُنینم چه شود؟»
[1] H-index
[۲] Resume
[۳] Hot paper
5 پاسخ
گاویک خان طناز:
بر ما مُبرهن شد که این حکایت، نه از جنس افسانههای هزار و یک شب، که از قماش هزار و یک رزومهی شبانهروزی است؛ روایتی است معتبر، مسند، مستند و البته کمی هم مشکوک، از روزگاری که آدمی هنوز مرکّبِ قلمش خشک نشده، ناگهان با غول چراغِ مصنوعی همپیاله میشود و فردا صبح، با بقچهای از مقاله و کتاب و رساله، بر خوانِ اهل فضل فرود میآید.
این بنده، بهعنوان طنازِ کمترین، گواهی میدهم که قصه، هم خنده دارد، هم تلنگر؛ هم نبات در چای میاندازد، هم قندِ فهم را پایین میآورد. پس روایت را تأیید میکنیم، البته با این تبصره که از این پس هر برج پیزایی که ناگهان از جیب کسی بیرون آمد، نخست باید از زیر دستِ «حوش مصنوعیسنج» عبور کند؛ باشد که فرقِ فضلِ اصیل با افاضاتِ فوری و فوتی معلوم گردد.
والا نوشتهات چنان پربار بود که اگر میرزا حسن تبریزی زنده بود، کت و بالش را آبنباتقیچی نمیکرد، بلکه مینشست پای حرفت تا بفهمد این غول هوشواره چه طور از دل برج پیتزا، خواب استادالسلطنهها را پریشان کرده! آن را که خواندم، دلپیچهام خوب شد و قندم نیفتاد؛ چون دیدم هنوز کسانی هستند که با همین ظرافت، از رشدیه تا رزومه را به هم میبافند و از دل سیلی، حقیقت را درمیآورند. آفرین بر این قلم نباتزده!نه به جان خودت که عزیزی، به جان خودم که آمیرزهادی باشم، این نوشته را که خواندم، حس کردم همان سیلی حقیقت را خورده ام؛ اما از آن سیلیهایی که آدم را بیدار میکند، نه از آن که به خواب گرانتر فرو میبرد.
آمیرزهادی گرامی، ارادت.
به فرمایش مولانا:
من، بیخود و تو، بیخود؛ ما را کِه بَرَد خانِه؟
من، چند، تو را گفتم: «کم خور دو سه پیمانه!»؟
در شهر، یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانه
جانا! به خرابات آ تا لذَّتِ جان بینی
جان را چِه خوشی باشد، بیصحبتِ جانانه؟
ای لولیِ بربطزن! تو، مستتری یا من؟
ای پیشِ چو تو مستی، افسونِ من، افسانه
آمیرزهادی عزیز، ارادت.
به قول مولانا:
من بی خود و تو بیخود، ما را که برد خانه
من چند تو را گفتم، کم خور دو سه پیمانه؟
در شهر، یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانه
گفتم: «ز کجایی تو؟»، تَسخَر زد و گفت: «ای جان!
نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه
بهراستی که کلامت سِحرِ حلال است و قلمت، گویایِ حکمت. احسنت بر این طبعِ لطیف و ذوقِ سرشار…