نشریه الکترونیکی شناسه

ISSN: 2538-5534​

چرندیات و پرندیات یک پدیده نوحضور (نوظهور)

چکیده

این متن با بهره‌گیری از نثری طنزآمیز و بینامتنی، به بازنمایی وضعیت معاصر تولید علم و آموزش عالی می‌پردازد و آن را در قیاس با تجربه‌های تاریخی همچون تلاش‌های میرزاحسن رشدیه قرار می‌دهد. روایت، از خلال گفت‌وگویی خیالی و اغراق‌آمیز، به نقد مناسبات رایج در نظام دانشگاهی—از جمله کمّی‌گرایی افراطی، شیفتگی به شاخص‌هایی چون اچ‌ایندکس، و میل به انباشت صوری آثار علمی—می‌پردازد. نقطه عطف متن، مواجهه راوی با پدیده «هوش مصنوعی» است که همچون «غول چراغ جادو» به تصویر کشیده می‌شود؛ ابزاری که مرز میان دانایی اصیل و تولید ماشینی دانش را مبهم ساخته و امکان تولید بی‌حد و مرز محتوا را فراهم کرده است. در نهایت، متن با حفظ لحن انتقادی و طنز، پرسش‌هایی بنیادین درباره اصالت دانش، اخلاق علمی و آینده نهادهای آموزشی در عصر فناوری‌های نوین مطرح می‌کند.

القصه …. (به داخل پرانتز خیلی توجه کنید. البته، خود دانید)

ما بودیم بَرِ خوان (لطفاً، خواهش می‌کنم و جان مادرتان! نخوانید، خانِ) نعمتی نشسته و پیشِ هم‌پیاله‌های‌مان افاضاتی مضافات می‌کردیم که امروزِ روز می‌خواهیم برای رشدیه‌ای که امسال می‌خواهیم راه بیندازیم و یکی طلبه از میان طالبان و مطلوبان اطبا (دانشجویان دکترا) بگیریم برای افزودن به جاه و جلال و جبروت و حشمت و شوکت دهِ پائینی که ما ساکن آن بودیم و هستیم و زبانم لال، خواهیم بود. داشتیم ….

می‌گفتیم که: «بد زمانه‌ای شده آقا جان و خانم جان! هر سال (روز) می‌گوئیم دریغ و افسوس از پارسال (دیروز). اگر تا همین چند صباحی پیش، میرزا حسن تبریزی برای راه‌اندازی رشدیه‌اش، از این شهر به آن شهر می‌رفت و کَت و بالَش را همچون آب‌نبات قیچی می‌شکستند و رشدیه‌اش را همچون پشم شتر می‌زدند و کالعِهن المنفوش می‌کردند و دخترکان را سر می‌تراشید تا محارم الاحارم خدایِ ناکرده به آن دید نزنند، چه می‌گویی که اکنون با طرفه‌العینی از شرق تا غربِ دورِ دهِ ما همچون حواریون عیسی، همچون مور و ملخ دورِ ما می‌چرخند و ما را به فیضی بس عظیم می‌رسانند».

در همین خیالات بودیم که مردی از دیارِ بمب‌های سنگرشکن نابودنکرده همچون یهودا اسکاریوتی وارد شد همه آن همچون حواریون عیسی در دلمان رشته بودند، همه را پنبه کرد! راستش را بخواهید اولِ اولش فکر کردیم از جایی آمده که زبانش را نمی‌شناسیم اما وقتی کمی گذشت، فهمیدیم کافیست او ما را بشناسد که الحق خوب شناخته بود! داشت آثار و کتب سر به فلک کشیده‌اش را همچون برجِ پیتزا (پیزا) جلوی رویِ ما می‌چید و ما از دیدن عظمتِ عطفِ کُتب و رسائل و فضائلش احساس دل‌ضعفه و دل‌پیچه کردیم. خدا را شکر در دِهِ ما حَبِه نبات یافت می‌شد و دردَم، در قهوه و چای تلخ‌مان هضم کردیم. اما چه کنیم که رشحات و لمعات آن گوهر تابان علم و فضیلت و اخلاق ما را مسحور خودش کرده بود و در دل خود با خود می‌خواستیم همچون ارشمیدس بگوئیم، ایهالناس: یافتیم! یافتیم! یا مثل خواجه نصیرالدین بگوئیم «این الملوک و این ابناء الملوک من هذه اللذه» (به زبان حالِ اچ‌ایندکس[1]‌السلطنه‌ها، رزومه[2]‌الدولگان و هات‌پِیپر[3]الملوکان بیائید که نان‌تان رفت وسطِ روغن اصیل کرمانشاهان).

جانم برایتان بگوید که داشتیم همچون تریاکی‌‌های مُفَنگی که سیخ و سنگ می‌بینند، یا همچون طفلان مادر گم‌کرده در بازار که اُم خود می‌بینند، یا همچون اُشتُران و وحوش که از طی طریق کردن از وسط کویر به سوی قنات می‌دوند، عنان ز کف می‌دادیم و لقای خود را به انعام دنیایی خوش آمد می‌گفتیم که فهمیدیم همه این فضائلی که در آن هست حاصل کیمیایی است سِحرانگیز و سخت نوحضور (نوظهور) که هوشِ وحوش و ماکیان و آدمیان را همه در ذره‌ای گنجانده‌اند و از مصنوعات و دانسته‌ها و نادانسته‌ها از غول چراغِ جادو بیرون می‌کشند. تازه، نیازی نیست فقط سه تا آرزو کنی، بی‌نهایت آرزو کن! آرزوهای محالی که از اندیشه‌های نازک‌خیال و خلاق هم بیرون نمی‌زند.

القصه ….

ما را می‌گویید! در خواب و خیال بودیم وقتی که به آن برج پیزا خیره شده بودیم و چه خیال‌ها بر سرمان گذر کرد و گذر نکرد، خوابی! آن هم چه، خواب، خواب بد مستِ خراب. داشتیم در رویاهایمان یک استادالسلطنه‌ای با پایه 70 با کتب و رسائلی به شمار ریگ‌های بیابان از خودمان می‌ساختیم که نگو و نپرس که با نوازش سیلیِ حقیقت از خوابمان پریدیم وقتی پرسیدیم آن غول چراغ جادو را چه نام است که بلند و رسا و بسان کسان که اسرار هویدا می‌کنند، ….

گفت: «حوش (هوش) مصنوعی»!

ما که تا آن زمان چیزی غیر از بی‌هوشی و مدهوشی تجربه نکرده بودیم و هنوز چای و قهوه نباتی‌مان را هورت می‌کشیدیم تا دوباره قندمان نیفتد، در دل‌مان می‌گفتیم:

«گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود!             پیشِ پایی به چراغ تو ببینم چه شود!»

«عقلم از خانه به در رفت، وَگَر مِی این است           دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود»

«صرف شد عمرِ گرانمایه به معشوقه و مِی             تا از آنم چه به پیش آید، از اینم چه شود؟»

که سیلیِ دوم را کشیده‌تر بَرِ گوشمان نواخت در پاسخ به این پرسش که بهایش؟

گفت: «بی‌بهاست و بی‌بهانه! مثل ریگ بیابان»

«خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت            حافظ ار نیز بداند که چُنینم چه شود؟»

[1] H-index

[2] Resume

[3] Hot paper

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *