به نام خداوند جان و خداوند رای خداوند روزی ده رهنمای
….بین کارهای امروزم (در کتابخانه بیمارستان کودکان) کمی وقتم ازاد شد، می توانستم غرق در اینستا شوم و زمان را هم فراموش کنم،
می تونستم به دوستانم تماس بگیرم و انهایی که احوالشان را نپرسیده بودم بپرسم،
می توانستم اصلا کتاب بخوانم!
اما دوست داشتم کمی خلاق تر نگاه کنم!
کمی متفاوت تر از همیشه ؛
برگه های کوچک سفیدی را در روبرویم دیدم که از برگه های باطله و یک رو سفید جدا کرده بودم و برای چک نویس و یادداشت استفاده می کردم،
و هم چنین برگه های سفید a5که برای نوشتن نامه استفاده می کنم،
جرقه ای به ذهنم امد!
شروع کردم به درست کردن روباه کاغذی،
قورباغه جهنده ی کاغذی و مکعب جادویی شغل اینده (همون نمکدون کاغذی دهه شصتیا)،
که البته اخری رو خودم اسمش رو گذاشتم.
یه چند تایی اماده کردم و گذاشتم تو کشو،
یه حسی به من می گفت امروز مهمون کوچولو دارم، مراجعان معمول هر روز می امدند و می رفتند اما من متتظر فرد دیگری بودم،
عصر هم شیفت من بود، اما از ساعت 13 به بعد مراجعه کننده ای نبود و من مشغول انجام کارهای اینده ام در فهرست کار هایم بودم. اون روز خانمفروهر (مسئول) قبل از رفتن اومد کتابخونه و گفت: “اگه مراجعه کننده ای نداشتی می تونی 3 بری خونه”. ساعت 3 شد، اما از هیچ کس خبری نشد،
بنا به گفته ی خانم فروهر باید می رفتم اما من منتظر کسی بودم ،
کسی که شاید اصلا وجود نداشت،
افکارم را جمع و جور کردم و شروع کردم به تایپ ایده های کتابخانه ای ام.
نزدیک ساعت 15:30 عصر بود که یه دختر خانم تقریبا 10 ساله که هنوز اثار سرم روی دستش هویدا بود وارد شد همراه با خواهر کوچکش که تقریبا 6 ساله می خورد و برای ترخیص خواهرش به بیمارستان امده بود و منتظر اتمام کارهای ترخیص بودند،
وارد شدند و سلام کردند،
من هم بدون معطلی گفتم :”بفرمایین”
“خیلی خوش اومدین ”
و انگار که مهمانانم رسیده بودند،
یکی یکی کاردستی هایم را نشانشان دادم و طرز کار هر کدام را توضیح دادم و از هر کدام یکی بهشون هدیه دادم،
خیلی برایشان جذاب بود،
گویا تا به حال ندیده بودند(چون بچه های نسل زد هستند و اسباب بازی های رایج دهه شصتی ها رو ندیدن)،
از ته دل احساس خرسندی داشتم،
کمی با هم حرفیدیم،
و خداحافظی کردند و رفتن،
ساعت چهار بود،
خدایا شکرت!
ماموریت انجام شد رییس.
متن ماموریت: “خنده هایی زیبا بر لبان فرشتگانی از جنس نور”
5 پاسخ
سلام
متن زیبا و دلنشینی بود…
کار تو بیمارستان کودکان این قشنگیا رو هم داره دیگه😃
اینکه در هر شغلی که باشی بتونی وظیفه ت را به نحو احسنت انجام بدی و در کنارش هم خودت لذت ببری و هم خنده بر لب های دیگران بنشانی، بهترین سپاسگزاری از نعمت های خداست. خیلی خوب حس ت را توصیف کردی و اینکه ایده هات را با بقیه به اشتراک میذاری عالیه. منتظر نوشته های بعدیت هستم.
عالی بود .. بازم ازاین خاطره های زیبا از فرشتگان برامون بنویس
عالی عزیزم
مهربان ودوست داشتنی بودی وهستی🤩
عالی بود
بیان اتفاقات یک روز عادی با بیان شیرین و ساده.
چه خوب و صادقانه احساسات در قالب کلمات بیان شده.