نشریه الکترونیکی شناسه

ISSN: 2538-5534​

خاطرات یک کتابدار بالینی

چکیده

خاطره یک روز عادی از روزهای کاری کتابدار بالینی

به نام خداوند جان و خداوند رای    خداوند روزی ده رهنمای

 

….بین کارهای امروزم  (در کتابخانه بیمارستان کودکان) کمی وقتم ازاد شد، می توانستم غرق در اینستا شوم و زمان را هم فراموش کنم،

می تونستم به دوستانم تماس بگیرم و انهایی که احوالشان را نپرسیده بودم بپرسم،

می توانستم اصلا کتاب بخوانم!

اما دوست داشتم کمی خلاق تر نگاه کنم!

کمی متفاوت تر از همیشه ؛

برگه های کوچک سفیدی  را در روبرویم دیدم که از برگه های باطله و یک رو سفید جدا کرده بودم و برای چک نویس و یادداشت استفاده می کردم،

و هم چنین برگه های سفید a5که برای نوشتن نامه استفاده می کنم،

جرقه ای به ذهنم امد!

شروع کردم به درست کردن روباه کاغذی،

قورباغه جهنده ی کاغذی و مکعب جادویی شغل اینده (همون نمکدون کاغذی دهه شصتیا)،

که البته اخری رو خودم اسمش رو گذاشتم.

یه چند تایی اماده کردم و گذاشتم تو کشو،

یه حسی به من می گفت امروز مهمون کوچولو دارم، مراجعان معمول هر روز می امدند و می رفتند اما من متتظر فرد دیگری بودم،

عصر هم شیفت من بود، اما از ساعت 13 به بعد مراجعه کننده ای نبود و من مشغول انجام کارهای اینده ام در فهرست کار هایم بودم. اون روز خانمفروهر (مسئول) قبل از رفتن اومد کتابخونه و گفت: “اگه مراجعه کننده ای نداشتی می تونی 3 بری خونه”. ساعت 3 شد، اما از هیچ کس خبری نشد،

بنا به گفته ی خانم فروهر باید می رفتم  اما من منتظر کسی بودم ،

کسی که شاید اصلا وجود نداشت،

افکارم را جمع و جور کردم و شروع کردم به تایپ ایده های کتابخانه ای ام.

نزدیک ساعت 15:30 عصر بود که یه دختر خانم تقریبا 10 ساله که هنوز اثار سرم روی دستش هویدا بود وارد شد همراه با خواهر کوچکش که تقریبا 6 ساله می خورد و برای ترخیص خواهرش به بیمارستان امده بود و منتظر اتمام کارهای ترخیص بودند،

وارد شدند و سلام کردند،

من هم بدون معطلی گفتم :”بفرمایین”

“خیلی خوش اومدین ”

و انگار که مهمانانم رسیده بودند،

یکی یکی کاردستی هایم را نشانشان دادم و طرز کار هر کدام را توضیح دادم و از هر کدام یکی بهشون هدیه دادم،

خیلی برایشان جذاب بود،

گویا تا به حال ندیده بودند(چون بچه های نسل زد هستند و اسباب بازی های رایج دهه شصتی ها رو ندیدن)،

از ته دل احساس خرسندی داشتم،

کمی با هم حرفیدیم،

و خداحافظی کردند و رفتن،

ساعت چهار بود،

خدایا شکرت!

ماموریت انجام شد رییس.

متن ماموریت: “خنده هایی زیبا بر لبان فرشتگانی از جنس نور”

5 پاسخ

  1. اینکه در هر شغلی که باشی بتونی وظیفه ت را به نحو احسنت انجام بدی و در کنارش هم خودت لذت ببری و هم خنده بر لب های دیگران بنشانی، بهترین سپاسگزاری از نعمت های خداست. خیلی خوب حس ت را توصیف کردی و اینکه ایده هات را با بقیه به اشتراک میذاری عالیه. منتظر نوشته های بعدیت هستم.

  2. عالی بود
    بیان اتفاقات یک روز عادی با بیان شیرین و ساده.
    چه خوب و صادقانه احساسات در قالب کلمات بیان شده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *