چندی پیش یادداشت ارزشمند دکتر عبدالرسول خسروی، عضو هیئت علمی گروه کتابداری و اطلاعرسانی دانشگاه علوم پزشکی بوشهر در لیزنا با عنوان “در ستایش معلمی که دروازه دنیای کتاب را به رویم گشود” در بستر گروه بحث ایمیل کتابداری و اطلاعرسانی دانشگاه فردوسی مشهد مورد توجه قرار گرفت. یادداشت ایشان در رابطه با معلمی بود که در چهارم دبستان انگیزه و علاقه خواندن کتاب را در وجودش روشن میکند. دکتر حسن اشرفیریزی، عضو هیئت علمی گروه کتابداری و اطلاعرسانی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان در بحث این یادداشت صحبت از خاطرات خوب کودکی خود، و نگارش محتوای آن با عنوان “دانشآموزان گریزپا از مدرسه” که مرور خاطرات تلخ و شیرین دانشآموزی دهه 70-50 کردهاند، دانشآموزانی که با وجود گریز از کلاس درس، گرایش به کتابخانه کوچک مدرسه داشتند. همین بحثها باعث شد به دوران کودکیام برگردم. دورانی که هر گاه در ذهنم یادآوری میشود، خاطرات تلخ و شیرین آن در فضای مدرسه و بیشتر در محیط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شهرستان کوهدشت، استان لرستان رقم خورده است. شاید برای همه ما پاسخ به این سؤال ضروری باشد، چه کسی؟ و چه چیزی؟ ما را به کتاب و کتابخوانی علاقهمند کرد؟ شاید لازم باشد برای حل برخی از مسائل جامعه برای مثال بحث “فرهنگ کتاب و کتابخوانی“ به ریشه مسئله نگاه کنیم. بر این باورم انتقال تجربیات و اشتراکگذاری آن منجر به حل مسائل در عصر حاضر میشود. نوشته پیش رو بیان خاطرات کودکی یک دختر بچه دهه هفتادی، که با چالش ترس و تنفر از مدرسه در دوران دوم و سوم دبستان روبرو شده است که با احداث کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در چند قدمی منزل به خوبی این چالش را حل و استعدادهای ذاتی خودش را پیدا میکند. دختر بچهای که با وجود ترس و تنفر از مدرسه و کتک خوردن در آن، با حضور و فعالیت مستمر در کانون، نه تنها به مدرسه علاقهمند میشود و عضو شاگردان ممتاز مدرسه قرار میگیرد، بلکه به یک نویسنده و عضوی فعال در کانون تبدیل میشود. همچنین در ایام نوجوانی، با انتخاب کد رشته اشتباهی، وارد عرصه رشته علم اطلاعات و دانششناسی (کتابداری و اطلاعرسانی سابق) میشود.
تبدیل زمین خاکی به یک ساختمان نو
اواسط دهه هفتاد، ابتدای بوستان روبروی منزل 400 متر زمین خالی و خاکی وجود داشت. گاهی برخی اعضای محله شبها زمین خاکی را محل مواد دور ریختنی خود قرار میدادند. البته صبح که میشد تا قبل از ظهر صدای تمام محل بخاطر جمع شدن حشرات و بوی بد آشغال بلند میشد. در یک روز ابری همراه با وزش باد چند نفر مرد غریبه در اطراف زمین خاکی حضور پیدا کردند. آنها با پودر کچ، اطراف زمین خالی و مقدار کمی از چمن بوستان را مثل یک خط کش و مربع شکل خطکشی کردند. مدتی گذشت مهندس ساختمان از جوانهای محل برای ساخت و ساز در آنجا دعوت به همکاری کرد. از کندن زمین تا بالا بردن دیوارهای ساختمان را جوانهای محله انجام دادند. البته در ازای همکاری مزد هم دریافت میکردند. پدرم راننده سایپا بود. با آهن فروشهای شهر رابطه خوبی داشت. آهنهای ساختمان را پدرم به محل زمین خالی حمل و نقل میکرد. ساخت و ساز ساختمان چندین سال طول کشید. یک روز عصر پدرم با یکی از کارگران که پسر همسایه خودمان بود، در حین کندن زمین خاکی در مورد ماجرای ساخت و ساز زمین با او صحبت میکرد. من هم کنار پدرم به صحبتهای آنها گوش میکردم. کارگر میگفت: قرار است اینجا یک کتابخانه احداث شود. هزینه ساخت آن از خرمآباد تأمین میشود.
با توجه به اینکه مهندس برای ساخت و ساز ساختمان از افراد جوان محله به عنوان نیرو استفاده میکرد. باعث شد قبل از ساخت اسکلتبندی ساختمان متوجه شوم یک کتابخانه قرار است در نزدیکی منزلمان احداث شود. تصوری از کتابخانه بجز یک محیط پر از کتاب نداشتم. با وجود اینکه چند خیابان بالاتر از منزلمان یک کتابخانه عمومی به نام شهدا در وسط بوستان وجود داشت؛ اما چون اجازه نداشتم از اطراف خانه دور شوم فقط از جوانهای محله که خیلی درسخوان بودند شنیده بودم، یک کتابخانه عمومی دو خیابان بالاتر از محله وجود دارد. آنها از سالن مطالعه کتابخانه عمومی در ایام نزدیک به برگزاری کنکور سراسری استفاده میکردند.
از آنجایی که جوانهای محله دوستان برادرانم و نیروی انسانی ساختمان بودند. من هم گاهی اوقات با جابجا کردن چند آجر به آنها کمک میکردم. برادرانم از این کار من ناراحت میشدند. گاهی به من میگفتند: “ما پسر هستیم کاری که تو انجام میدهی ما نمیکنیم! ” تصور میکردم اگر کمک نکنم کتابخانه احداث نمیشود. خودبخود شوق دیدن محیط تکمیل شده کتابخانه و راه رفتن در آن برایم آرزو شده بود.
تکمیل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شهرستان کوهدشت در استان لرستان
اسکلتبندی ساختمان تکمیل شد. در ظهر یک روز تابستانی اتوبوسی پر از تعدادی خانم و آقای جوان به همراه وسایلی از جنس نقاشی، آبرنگ، یونولیت، کاغذ رنگی و ….در کنار ساختمان پارک کرد. وارد ساختمان شدند. از پشت پنجره و درب اصلی ساختمان که از جنس شیشه بود به آنها نگاه میکردم. یکی از آقایان (محمد سلیمی) که بعد از افتتاح مسئول کانون شد به من گفت: “اگر دوست داشته باشی میتونی بیای داخل”، فقط منتظر یک تعارف بودم. وارد سالن کتابخانه شدم. فضا شلوغ بود. آنها گروه گروه در حال انجام کاری بودند. عدهای با یونولیت برگ درخت طراحی میکردند. عدهای دیگر با آبرنگ نقاشی میکردند و …… نشستم کنار چند خانم که در حال طراحی یک درخت سیب بزرگ، که سیبهای آن حاوی کلیدواژههایی مثل (اخلاق، ادب، نظافت و ….) بود. دیدن آن درخت با آن بزرگی که قرار بود روی دیوار نصب شود، خیلی برایم جذاب بود. از آنها پرسیدم اینجا یک کتابخانه است؟ برایم توضیح دادند. “کتابخانه نه! کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، جایی که برای بچهها قصه میگوییم، کتاب میخوانیم، نقاشی میکشیم، نمایش عروسکی اجرا میکنیم و ……” چون از تلویزیون برنامه نمایش عروسکی و قصهگویی تماشا میکردم، از توضیحات آنها تعجب نکردم. اتفاقاً خوشحال هم شدم؛ چون عروسکگردانی و قصهگویی را قرار بود خودم تجربه کنم. اما راستش با خواندن کتاب به هیچ عنوان آشنا نبودم. و چون علاقهای به محیط مدرسه و مشق نوشتن نداشتم با شنیدن “کتاب میخوانیم” خیلی خوشحال نشدم. فکر میکردم باز هم با کتابهای مدرسه باید سروکله بزنم…..آن روز تمام افرادی که در کانون حضور داشتند مشغول طراحی فضا بودند. خبری از کتاب یا مجموعهسازی نبود. مدتی گذشت، با میز و صندلی و قفسههای چوبی محیط کانون را پر کردند. بعد از مدتی بالاخره با مجموعهسازی کتابها، فضای کانون تکمیل شد.

نمای ساختمان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سالهای اولیه احداث آن (1378-1380)
آن ایام خبر احداث و تکمیل کانون دهن به دهن با وجود کمبود ابزارهای ارتباطی اندک، در سطح شهرستان کوهدشت پیچید. اعتراضات برخی افراد در نقاط مختلف شهر نسبت به اینکه چرا یک مرکز فرهنگی در محلهای احداث شده که افرادی در آنجا زندگی میکنند که نه تنها از نظر مالی بلکه از لحاظ سواد و شغل در وضعیت خوبی به سر میبرند؟! اعتراض آنها نسبت به ساکنین بجا بود. آخرین دختر خانوادهای بودم که اگر یک روز 4 نفر از اعضای خانواده غایب میشدند نبودشان در منزل حس نمیشد!!! با این وجود از لحاظ مالی هیچگاه به مشکل نخوردیم. به قول معروف “دستمان به دهنمان میرسید”. افراد ساکن در محله ما یا از مسئولین شهر مثل شهردار، پلیس امنیت یا معلم آموزش و پرورش و سایر افراد با کسبوکار آزاد از لحاظ مالی وضعیت خیلی خوبی داشتند. به همین دلیل دومین برادرم با وجود اینکه از نخبههای ریاضی استان لرستان بود در انتخاب رشته دانشگاهی سراغ دانشگاه فرهنگیان رفت. به قول خودش “در زمان ما کسی نبود به من بگوید پزشک شو نه معلم! تا حداقل به اندازه استعدادم حقوق دریافت کنم”.
در حالی که شهریورماه 1401 در ایام حمایت نسبت به طرح واگذاری کتابخانههای کانون به نهاد کتابخانههای عمومی، یادداشتهایی از برخی رسانهها میخواندم که رسالت کانون، احداث شدن در مکانهایی است که ساکنان آن از لحاظ مالی کمبرخوردار، و کمسواد هستند!!! تنها دلیل احداث کانون در محله ما، امتیاز مرکز شهر بودن و وجود یک زمین خالی و بزرگ در آنجا بود.

نمای داخلی ساختمان نمای فعلی ساختمان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان (زمستان 1404)
ترس و تنفر از مدرسه
بهتر است برای ادامه خاطراتم به چند سال قبل از افتتاح کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شهرستان کوهدشت برگردم؛ یعنی پایه اول تا سوم دبستان، سال (1377-1378). دختر بچه دهه هفتادی که از مدرسه رفتن متنفر بودم. مشق نوشتن و خواندن مطالب درسی، و امتحان املاء برایم کابوس بود. به اجبار مشق مینوشتم. با ترس و تنفر به مدرسه میرفتم. خانم معلم پایه اول و دوم که بهتر است گمنام بماند امیدوارم هر جا که هستند سلامت باشند، ایشان اهل شهرستان کوهدشت نبود. از یکی از شهرستانهای استان لرستان که بهتر است در این مورد هم سکوت کنم، برای خدمت در مدارس به کوهدشت آمده بودند. شیوه آموزشی ایشان بسیار خشک و ضعیف و زورگو بود. خلاقیت در کلاس درس وجود نداشت. از یک طرف نظام آموزشی کودک را برای مدرسه آماده نکرده بود. از طرفی دیگر سیستم آموزشی ضعیف خانم معلم، و از همه بدتر بازخورد معلم و مدیر مدرسه نسبت به تنفر و ترس من بسیار بد بود. دانشآموز ضعیف یعنی “کسی که تلاش میکند اما نتیجه مطلوب آموزشی را دریافت نمیکند”. پس نیاز است این ضعف آموزشی را به شیوههای مناسب مانند آموزش بیشتر و بهتر جبران کرد. اما دانشآموزی “که به کتابهای درسی نگاه نمیکند، مگر با اجبار! و تلاش نمیکند، چون جذابیتی در کلاس درس و کتابهای درسی نمیبیند، ضعیف نیست”. من دانشآموزی از این دسته دوم بودم. کلاس دوم ابتدایی خانم معلم بعد از تصحیح امتحان املاء بخاطر نمره کم، من و چند نفر از همکلاسیها را با تخته چوبی که در آن زمان جعبههای میوه از جنس چوب بودند کتک میزد. خانم معلم با عصبانیت به من میگفت: امرائی کف دستت را جلو بیار! من هم گریه میکردم و دستانم را در پشت سر قایم میکردم. خانم معلم بیشتر عصبانی میشد. با خود میگفتم بذار دستم را جلو بیاورم تا کتک را بخورم و خلاص شوم. همین کار را میکردم. خانم معلم محکم با تخته چوبی به کف دستم میزد. دستانم قرمز و گزگز میشد.
یکی از همکلاسیهایم آنقدر بلند قد بود که خانم معلم وقتی از او میخواست کف دستش را جلو بیاورد. نیازی نبود خم شود. در حالی که نوبت کتک خوردن من باید خم میشد تا خوب ضربه بزند. خانم معلم خیلی حرفهای بود. به شاگرد اول کلاس که خودش هم گاهی کتک میخورد میگفت: تخته چوبی با خودت بیاور. شاگرد اول هم زنگ تفریح و زنگ آخر، تخته چوبی را در کیف قایم میکرد. انگار مواد مخدر جابجا میکرد!!!
برخلاف بقیه دوستانم به محض برخورد چوب به کف دستشان جیغ میکشیدند من اصلاً جیغ نمیکشیدم. چشمانم را میبستم و گریه میکردم. صدای جیغ دوستانم حالم را بدتر میکرد. در مورد اذیت و آزارهای خانم معلم با خانواده صحبت نمیکردم.
تا اینکه اعضای خانواده متوجه نمرات بد من شدند. مادرم هر چند وقت یک بار حضوری به مدرسه میآمد و با خانم معلم در مورد وضعیت درسی من صحبت میکرد. آن ایام دومین برادرم دانشجوی دانشگاه فرهنگیان بود. به عنوان یکی از نخبههای المپیاد ریاضی دانشآموزی در استان لرستان معروف بود؛ چون دانشجو بود و دیر به دیر به منزل میآمد. مادرم دومین خواهرم را معلم من در منزل تعیین کرده بود. آموزشهای خواهرم در حد نمره متوسط به من کمک میکرد. اولین بار رکورد نمره عالی املاء از نظر خانم معلم با نمره 5/13 را شکستم. اما همچنان از مدرسه رفتن متنفر بودم، و جذابیتی برایم نداشت. به اجبار مشق مینوشتم. انتظار میکشیدم مدرسه تمام شود. تا در بوستان روبروی منزل (هفت سنگ، وسط بازی، یه قل دو قل و…) بازی کنم.
کلاس سوم ابتدایی همین وضع حاکم بود. اما با یک خانم معلم دیگر که کتک نمیزد؛ اما مدام سرمان داد میزد. ایشان اهل شهرستان کوهدشت بودند.
ثبتنام در کانون و محقق شدن آرزو
تازه و به سختی توانسته بودم با معدل 15 از کلاس سوم دبستان رها شوم. صبح یکی از روزهای اوایل تابستان سال 1378، طبق معمول برای خرید تنقلاتی که انگار قسم خورده بودم، هر روز باید بعد از صبحانه از پدرم پول میگرفتم و به بقالی میرفتم یکی از دوستان همسایه مرا دید. به من گفت: “این کانون شروع به کار کرده و اعضاء ثبت نام میکند. خبر داری؟” “آن روز همان روزی بود که مدتها انتظارش را میکشیدم.” اگر دوستم به من اطلاعرسانی نمیکرد، بدون شک خودم متوجه میشدم. چون کانون دقیقاً روبروی منزل ما بود، و من مدام هر چند وقت یک بار درب ورودی آن را چک میکردم ببینم کی شروع به کار میکند. گاهی اوقات از پشت پنجره یا درب ورودی آن که از جنس شیشه بود، ساعتها محو محیط کانون میشدم.
وقتی از بازگشایی کانون باخبر شدم بلافاصله به تنهایی وارد ساختمان کانون شدم. مردی در آنجا با قلم و کاغذ روی میز نشسته بود. کیانوش بالنگ؛ سرایدار کانون که در حال حاضر (زمستان 1404) 25 سال از سابقه سرایداری او در کانون گذشته است. ایشان فقط سرایدار نبود؛ بلکه به اندازه یک مربی فرهنگی در حق کودکان و نوجوانان خدمتگذاری میکرد.
آن روز من چند ماه از سن 9 سالگیام گذشته بود، با نیم وجب قد! با ایشان سلام کردم و گفتم: “میخواهم عضو کانون شوم، اسم مرا هم بنویسید.” کیانوش بالنگ گفت: “برای ثبتنام باید پدر یا مادرت همراهت باشد. هزینه ثبتنام 500 تومان است، به بقیه دوستانت هم بگو تا بیایند، ثبتنام کنند.” به منزل برگشتم، مادرم در حال شستن حیاط بود. کنارش رفتم و گفتم: “کانون داخل بوستان شروع به کار کرده، رفتم ثبتنام کنم اما گفتند باید پدر یا مادر همراهم باشد. هزینه ثبتنام 500 تومانه، میخواهم عضو بشوم، بیا بریم منو ثبتنام کن.” مادرم بدون صحبت و در حالت سکوت نگاهی به من کرد، شلنگ آب را زمین گذاشت، آب لوله را بست و چادر مشکی را برداشت. با هم سمت کانون رفتیم. بعد از نامنویسی، داریوش بالنگ گفت: “این هفته فعلاً ثبتنام میکنیم، از شنبه هفته آینده، یک روز در میان از ساعت 8:30 صبح تا 11:30 قبل از ظهر در کانون حضور داشته باش….” انگار تمام دنیا را در آغوش گرفته بودم. هر هفته سر ساعت در کانون حضور داشتم: نمایش عروسکی، تئاتر، سفالگری، نقاشی، سرودخوانی، شعرخوانی، تماشای فیلم و به ویژه قصهگویی که باعث شد به کتابخوانی علاقهمند شوم. تمام مربیان کانون خانم بودند، بجز مسئول مرکز “محمد سلیمی”. ایشان اهل خرمآباد بود و هر روز از خرمآباد به کوهدشت رفتوآمد میکرد، اما مدتی بعد یک منزل مسکونی اطراف کانون به همراه همسرش اجاره کردند تا کمتر رفتوآمد داشته باشد. به همین دلیل، علاوه بر صبح، عصرها ساعت 16 تا 18 باز هم در کانون مشغول فعالیت میشدیم. این اضافه کاری را محمد سلیمی به اختیار خودش انتخاب کرده بود و از این بابت همه بچهها خیلی استقبال میکردیم. عصرها فقط برای نمایش عروسکی، تئاتر و سرودخوانی بود؛ چون سایر مربیها زمان عصر در کانون حضور نداشتند و ایشان به تنهایی کانون را مدیریت میکردند.

سرودخوانی برای اعضای جدید در جشن ولادت فاطمه الزهرا با عنوان “شعر کانون” (تابستان 1383)
اولین روز عضویت در کانون، یکی از خانم مربیها میزگرد بچهها را دور خود جمع کرد. چند نسخه از یک کتاب داستان را جلوی همه گذاشت. خانم مربی اول خودش را و سپس کتاب را معرفی کرد. صفحه اول کتاب داستان را خودش خواند، بعد به ما گفت: هر کدام به ترتیب یک صفحه را بخوانیم. آنقدر در خواندن و ترس از اینکه اشتباه بخوانم، اعتماد به نفس نداشتم، نوبت من که شد گفتم: من نمیخوانم. از بغلدستی خودم خواستم که او بخواند. خانم مربی با حرف من موافقت کرد. از این رفتار او خوشم آمد. اگر از من دلیل را میپرسید یا الزام به خواندن میکرد، بدون شک دیگر در میزگرد کتابخوانی شرکت نمیکردم، چون اجبار در کار بود و تصور میکردم باز هم به مدرسه آمدهام.
سه روز در هفته در کانون مشغول فعالیت بودیم. در طول هفته میتوانستیم دو کتاب را امانت به منزل ببریم. بعد از خواندن، یا کتاب را تمدید میکردیم یا آن را برگشت میدادیم و کتاب جدید امانت میگرفتیم. تا مدتها کتاب امانت میگرفتم، اما در منزل فقط به تصاویر آن نگاه میکردم. علاقهای به خواندن کتاب نداشتم.
تا اینکه یک روز در اتاق قصهگویی، محمد سلیمی برای ما با تقلید صدا، داستان “سفید برفی” را قصهگویی کرد. قصه را کامل نگفت. به قسمت هیجانی قصه که رسید، به ما گفت: “این داستان یک کتاب در قفسه چندم کانون است، کتاب را امانت بگیرید و بخوانید.” قصهگویی محمد سلیمی آنقدر جذاب بود که بلافاصله کتاب سفید برفی را امانت گرفتم. تصاویر کتاب سفید برفی سیاه و سفید، و خیلی هم جذاب نبودند. اما چون با قصهگویی با ماجرای آن آشنا شدم، خواندن داستان برایم جذاب شد. “در منزل از ابتدا داستان را خودم با تقلید صدا قصهگویی میکردم، این همان نقطه شروع علاقهمندی به کتابخوانی و مهارت نویسندگی من بود.” از آن روز به بعد، کتاب امانت میگرفتم و با لذت برای خودم قصهگویی میکردم و میخواندم. هر جا تلفظ کلیدواژهای برایم سخت بود، از خانواده سؤال میکردم. از آن پس برای خودم یک مربی شده بودم. همان قصهها را برای بچهها در کانون قصهگویی میکردم. مربیان از این اشتیاق من استقبال میکردند. گاهی در قصهگویی خلاقیت به خرج میدادم. شبها قبل از خواب از پدرم میخواستم برایم قصه بگوید، همان قصه را فردا صبح در کانون برای بچهها قصهگویی میکردم. پدرم با وجود سواد اندک، قصههایی در وصف معصومین، به ویژه امیرالمومنین که خیلی به امام علی (ع) ارادت داشتند، برایم قصه میگفت. محمد سلیمی از اینکه قصه من خارج از کتابهای کانون بود و پدرم برایم قصه گفته بود، بسیار خوشحال میشد و با لذت به قصهگویی من توجه میکرد.
نوشتن اولین داستان در سن 11 سالگی و ارتباط با مرکز آفرینشهای ادبی استان لرستان
در طول سه سال اول عضویت در کانون، آنقدر کتاب میخواندم و قصهگویی میکردم تا اینکه دست به قلم شدم. در سن 11 سالگی، اولین و دومین داستانی که نوشتم، عنوان آن “خواب بچه خرس” و سپس “گنجشک و نسیم” بود. محمد سلیمی داستانهای مرا با دست خط خودم به مرکز آفرینشهای ادبی در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مرکز استان لرستان، از طریق پستچی ارسال میکرد. از آن پس، مدیر مرکز آفرینشهای ادبی استان برای من نامه ارسال میکرد. در متن نامه با لطافت احوال پرسی میکرد، سپس یک داستان خلاقانه و نصفونیمه برایم مینوشت و از من درخواست میکرد تا ادامه داستان را خلاقانه بنویسم و برای او ارسال کنم. من هم خلاقانه ادامه داستان را مینوشتم، گاهی اوقات شعر میسراییدم، اما بیشتر داستان مینوشتم و تحویل مسئول مرکز میدادم. ایشان نامه را از طریق پستچی برای مرکز استان ارسال میکردند. در چهارمین سال فعالیت در کانون، برای جشنواره نمایش عروسکی در مرکز استان لرستان، به داوری خیلی سختگیرانه “حسن دادشکر”، به همراه دوستانم دعوت شدیم. چون خیلی درگیر تمرین نمایش عروسکی بودم، نمیتوانستم داستان بنویسم. مرکز آفرینشهای ادبی برایم نامه ارسال کرد که: “چرا خبری از مریم نیست؟” منتظر داستانهای بعدی من بودند. داستان نوشتن آنقدر برایم جذاب بود که نامههای مرکز را تا به امروز آرشیو کردم.

اولین نامه مرکز آفرینشهای ادبی و درخواست برای نوشتن ادامه داستان
اولین نقد رمان
اولین رمان در سن 13 سالگی را در رده سنی نوجوانان نقد کردم. رمان “چارلی و کارخانه شکلاتسازی”، خانم مربی از من و دو نفر دیگر از دوستان خواست کتاب رمان را به منزل ببریم و آن را نقد کنیم. چند روز بعد، در کانون میزگرد تشکیل دادیم. نقدهای خودم را که یادداشت کرده بودم، برای خانم مربی توضیح میدادم. خانم مربی از نقدهای من خیلی خوشش میآمد. دو سال بعد، یعنی 15 سالگی، فیلم چارلی و کارخانه شکلاتسازی را در تلویزیون که خانواده محو تماشای آن بودند، تماشا کردم. وسط فیلم به تماشای آن پیوستم، جایی که چارلی و سایر کودکانی که با شانس داشتن بلیت طلایی، در حال بازدید کارخانه بودند. همان لحظه گفتم: “این فیلم یک رمان است، من آن را دو سال پیش خواندم و نقد کردم.” برادرم با ذوق از من پرسید: “انتهای فیلم چه میشود؟” گفتم: “همه این کودکان به دام تلههای کارخانه میافتند، بجز چارلی، چارلی صاحب کارخانه میشود!”
از سفالگری تا اجرای نمایش عروسکی و تئاتر و اردوهای علمی – تفریحی
تهمینه امرایی مربی هنری کانون بود. ایشان در بخش سفالگری کانون، اعضای کانون را بسیار خوب آموزش میداد. آنقدر گل را وز میدادیم تا وقتی با نخ گل را برش میزدیم، حفرهای در بدنه گل نباشد، چون حفره باعث میشد وقتی گل را تبدیل به عروسک کردیم و خشک میشد، شکاف بر دارد. در نهایت بدون حفره آن را تبدیل به عروسک میکردیم. شانه تخممرغ را با چسب چوب خمیر میکردیم و با جلد مایع گلرنگ ظرفشویی که بدنه عروسک بود، لباس درست میکردیم. با یک توپ کوچک که سر عروسک بود، چهره آن را نقاشی میکردیم. با پلاستیک نو، خرس قطبی درست میکردیم. با آبرنگ و کاغذ رنگی، خلاقانهترین صحنهها را طراحی میکردیم. تکههای بدن پروانه و سایر حشرات مثل ملخ که از جنس پلاستیک خشک بودند را طبق نقشه پازل تکمیل و تبدیل به یک حشره کامل میشد.
کلاس سفالگری و آموزش
مدتی گذشت و محمد سلیمی متوجه استعدادهای من شد. نمیدانستیم تک تک بچهها را زیر نظر میگیرد. ایشان هنگام اجرای نمایش عروسکی، هم پشت صحنه و هم جلوی صحنه را با دقت نگاه میکرد، بدون اینکه بچهها بفهمند. حرکات دست مرا به سایر مربیان نشان میداد. تا قبل از آن، هیچکس به من آموزشی نداده بود. ازجمله نعمتهای الهی که نصیب من شده، “حافظه تصویری قوی” است. وقتی برنامه کودکان را در تلویزیون تماشا میکردم، با دقت به حرکات تکان دادن عروسک به وسیله انگشتان دست نگاه میکردم و در کانون این کار را تجربه میکردم. هر گاه مربی ما را آموزش میداد، به عروسک و دوبله دیالوگ دقت میکردم. علاوه بر این، در نمایش تئاتر، محمد سلیمی هر نقشی را به من میسپرد، از اجرای من راضی بود. گاهی از من میخواست به دوستانم آموزش بدهم.
اردوهای تفریحی یک روزه به مناطق تفریحی و گردشگری استان لرستان میرفتیم؛ ازجمله چهار قلعه، پارک جنگلی، سراب کاکیزه، سراب رفتخان، قلعه فلکالافلاک، آبشار سرکانه یا گریت (هفت چشمه) که در کنار سومین چشمه آن مستقر شدیم. حتی در کانون، گاهی تابستانها کلاس قرآن هم برگزار میشد. تابستان 1382، کلاس قرآن با تدریس خانمی مهربان و آرام به نام رامش زندیملایریزاده برگزار شد. خانم زندی در آن ایام، معلم پیش دبستانی بود. ایشان هر جلسه، در کنار تدریس قرائت قرآن و آموزش نکات دستوری قرآن، سوره نبأ را قرائت میکردند و از ما میخواستند با تلاش و کوشش تا انتهای تابستان، سوره نبأ را حفظ کنیم. تابستان آن سال به اتمام رسید؛ تنها کسی که توانست سوره نبأ را حفظ کند، من بودم.

تابستان 1381، اردوی آبشار سرکانه یا گریت (هفت چشمه)
هفتهنامه گلآقا
هر هفته منتظر گلآقا بودم. پستچی هفتهنامه را برای کانون میآورد. دو نسخه گلآقا برای کانون ارسال میشد: یکی برای آرشیو و دیگری برای استفاده اعضای کانون. کیانوش بالنگ آن را تحویل میگرفت. به محض ورود گلآقا به قفسه مربوط به هفتهنامه گلآقا، آن را برای امانت برمیداشتم و به منزل میبردم. تنها محتواهایی که دوست داشتم را میخواندم؛ مثل حل معما یا دیدن کاریکاتورها و … .
علاقهمند به مدرسه و ورود به لیست شاگرد ممتازهای کلاس
در بیان خاطرات، ابتدا صحبت از محیط مدرسه از پایه اول تا سوم دبستان شد. دختر بچه دهه هفتادی که از مدرسه رفتن متنفر بود، با برخوردهای غیرمنطقی معلمان و سیستم آموزشی که هیچگونه خلاقیتی در آن نبود دست و پنجه نرم میکرد. در آن ایام، پدر و مادرم با وجود سواد اندک، برخوردهای منطقی و آرام با من داشتند. هر گاه گفتم نمیخواهم مدرسه بروم، گفتند: “باشه، امروز نرو، اما فردا برو مدرسه”.
در طول سه سال اول دبستان مدرسه من، کانون کنار منزل در حال ساخت و ساز بود، بعد از اتمام پایه سوم دبستان و در اولین ماه از تابستان، کانون افتتاح شد. من با عضویت و فعالیت در کانون، از مهرماه همان سال که کلاس چهارم دبستان بودم، دیگر از مدرسه رفتن متنفر نبودم. اتفاقاً حضور در کلاس درس و مشق نوشتن برایم جذاب بود. نمرات املاء و امتحانم کمتر از 18 نمیشد؛ برخلاف نمرات کلاس دوم و سوم که گرفتن نمره 18 غیرممکن بود. اگر بیشتر تلاش میکردم، میتوانستم شاگرد اول کلاس باشم؛ اما چون در کانون فعالترین عضو بودم، فرصت شاگرد اول شدن در مدرسه را نداشتم. به همین دلیل ترجیح میدادم عضو سه نفر اول کلاس در بین 25 الی 30 نفر دانش آموز باشم؛ ولی فعالیت در کانون را بیشتر دوست داشتم.
سیستم نشستن در کلاس درس اینگونه بود: شاگرد ممتازها ردیف اول، شاگرد تنبلها ردیف آخر. 5 ردیف که هر کدام شامل 3 نفر بود، اما ما در 2 ردیف در سمت چپ و راست کلاس مستقر بودیم؛ یعنی 25 الی 30 نفر دانشآموز در یک کلاس. اگر کسی نمره زیر 15 میگرفت، جایگاه او میز سوم بود. همیشه میز اول جایگاه من بود؛ برخلاف پایه دوم و سوم که مدام میز آخر بودم.
از پایه چهارم دبستان به بعد، در حالی که تکالیف درسی را به خوبی و با اشتیاق مینوشتم، فعالیت در کانون و کتابخوانی را هرگز رها نکردم. پدر و مادرم با وجود سواد اندک متوجه شدند که فعالیت من در کانون منجر به موفقیت در مدرسه شده است. به همین دلیل، بیش از حد مرا به فعالیت در کانون تشویق میکردند. گاهی محمد سلیمی و کیانوش بالنگ با پدرم در بوستان ساعتها در مورد من با هم صحبت میکردند. پدرم در منزل میگفت: “مدیر کانون از فعالیتهای مریم خیلی راضی است. به من میگوید: مریم قرار است در آینده خانم دکتر شود”. پس از آن پدر و مادرم آخرین دختر خانواده را “خانم دکتر” صدا میزدند. کلاس پنجم دبستان بودم. یک روز به شدت تب داشتم و بیحال بودم. به مادرم گفتم: “نمیتوانم به مدرسه بروم”. مادرم گفت: “برو مدرسه، خودم میآیم مدرسه، از همان جا میبرمت دکتر”. در کلاس درس، از بس تب داشتم، دستانم را زیر سرم بالشت میکردم و روی میز چرت میزدم. مادرم آمد و به خانم معلم گفت: “دخترم مریض است و باید او را به دکتر ببرم”. خانم معلم به من گفت: “مریم! زنگ دوم قرار بوده از کتاب علوم بپرسم. بیا پای تخته قبل از اینکه بری دکتر، از تو سؤال علوم بپرسم”. از شدت تب بیحال بودم، اما رفتم پای تخته. خانم معلم در مورد گلبول قرمز و گلبول سفید از من سؤال پرسید؛ چون چند روز گذشته علوم را خوانده بودم، به تک تک سوالات پاسخ درست دادم. خانم معلم رو به بچههای کلاس گفت: “ببینید مریم با اینکه مریضه، اما درسش را خوب میخونه، یاد بگیرید”. از اینکه به سختی سر پا ایستادم، خیلی اذیت شدم. فقط منتظر یک اشاره بودم. با این حرف خانم معلم بغض کردم و مادرم را در آغوش گرفتم. اشکم سرازیر شد.
خروج از لیست کتکخورهای کلاس
کلاس پنجم ابتدایی بودم. یک روز، خانم معلم بعد از تصحیح امتحانات میانترم، دوستانی که نمرهشان زیر 10 شده بود، با تخته چوبی کتک میزد. به کتک زدن خانم معلم نگاه میکردم. دوستان کتکخور، همان دوستان پایه دوم و سوم ابتدایی بودند. حتی گاهی دوستان زرنگ سالهای گذشته هم بین کتکخورها بودند. دلیل افت تحصیلی آنها را نمیدانستم. اما تنها چیزی که با نگاه کردن به آن صحنه بد در ذهنم موج میزد، این بود: “من دیگر در لیست کتکخورها نیستم؛ چقدر خوششانس هستم!” موفقیت خودم را در شانس میدیدم، اما واقعا از صمیم قلب برای دوستانم ناراحت بودم. نمیدانستم دلیل پیشرفت تحصیلی من چه بوده تا به دوستانم بگویم و آنها هم رشد کنند. خانم معلم آنقدر کتک میزد تا خودش به نفس زدن میافتاد. همان دوست بلند قد باز هم کتک میخورد. خانم معلم بعد از کتک زدن گفت: “این همه مکافات من با این دانش آموزان تنبل، مقصر خانم فلانی است. آموزش ضعیف او باعث شد اینها تا کلاس پنجم بیایند. پایه آموزشی اینها ضعیف است”. منظور خانم معلم پایه پنجم، همان خانم معلم پایه اول و دوم ما بود. آن روز فهمیدم که آموزش ضعیف آن خانم معلم در بین سایر معلمان نامآور بوده است! تا حدی که شاگرد اول کلاس که مسئول حملونقل تخته چوبی او بود، از آموزش ضعیف و رفتار بد او به والدینش پناه آورده بود و مادرش مدرسه او را تغییر داده بود. قبل از آنکه ما کلاس پنجم دبستان شویم، موج اعتراضها نسبت به آموزش ضعیف و رفتار بد همان خانم معلم، منجر به انتقال او به شهرستان خودش شده بود.
شاگرد اول نسبت به بقیه نمرات خوب میگرفت، گاهی خودش هم نمرات بد میگرفت. ایشان فقط کلاس چهارم، به دلیل فرار از دست همین خانم معلم، همکلاسی من نبود، اما کلاس پنجم دوباره به مدرسه بازگشت و همکلاسی من شد. تنها کسی بود که مطیع خانم معلم بود، اما زودتر از همه از دست او فرار کرد! سه دوره متوسطه اول (راهنمایی سابق) باز هم همکلاسی من بود، اما دیگر رقیب درسی من شده بود، در حالی که من اصلاً با او رقابت نمیکردم. سال سوم متوسطه اول (راهنمایی سابق)، معلم زبان انگلیسی از ما میخواست هر دو نفر روبروی هم بایستیم و مکالمه انگلیسی هر درس را با هم صحبت کنیم. مکالمه انگلیسی من از همه بهتر بود. همان شاگرد اول دوران دبستان تنها با من میتوانست مکالمه کند. مکالمه انگلیسی او ضعیف بود. من به او فرصت فکر کردن میدادم تا بتواند خوب مکالمه کند. به همین دلیل، هر جلسه از من میخواست با او پای تخته همراه باشم.
در دوره متوسطه دوم (دبیرستان سابق)، من رشته تجربی را انتخاب کردم او رشته فنی و حرفهای را انتخاب کرد.
لحن بد خانم معلم نسبت به بازدید از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان!!!
پایه پنجم دبستان در مدرسه دو کلاس پایه پنجم مشغول به تحصیل بودیم. چون تعداد دانشآموزان ممتاز در کلاس ما بیشتر بود، کلاسی که در سالن و کنار اتاق مدیر مدرسه قرار داشت، بهعنوان امتیاز مثبت در اختیار ما گذاشتند. اما آن یکی کلاس پنجم در محیط حیاط بود و از لحاظ سرما و گرما اذیت میشدند. یک روز، یکی از همکلاسیها به خانم معلم گفت: “کلاس پنجم حیاط امروز با خانم معلمشان به بازدید کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان میروند. شما هم ما را به بازدید کانون میبرید؟ دوست داریم محیط کانون را ببینیم”. خانم معلم با لحنی بد به دوستم نگاه کرد و گفت: “نه! کانون میخواهید چکار؟! درس و امتحانتان را بخوانید…”
خدای من! در دلم ترس و شکی بوجود آمد. با خودم گفتم: “مبادا به مرور زمان، فعالیت در کانون باعث شود نمراتم بد شوند!” قدری با خودم کلنجار رفتم، اما از فعالیت در کانون منصرف نشدم. به همین دلیل، با خود عهد بستم در مورد فعالیتام در کانون با هیچ کدام از بچههای کلاس صحبت نکنم. اگر خانم معلم میفهمید، به مادرم توصیه میکرد که به من اجازه فعالیت در کانون را ندهد؛ در حالی که مطمئن بودم پدر و مادرم از فعالیت من در کانون خیلی خوشحال هستند. مادرم هیچ وقت در مورد فعال بودنم و رضایت مربیان کانون از من با معلمان صحبت نمیکرد. دلیل آن را نمیدانم، اما میدانستم مادرم اهل دک و پوز نبود. شاید به این دلیل صحبت نمیکرد.
خلاقترین طراح در دوره متوسطه اول مدرسه
در ایام مدرسه، پایه چهارم و پنجم دبستان و همچنین دوره متوسطه اول (راهنمایی سابق)، علاوه بر نمرات بالا در دروس، در زنگ نقاشی و طراحی خلاقانهترین طراحیها را تحویل معلم میدادم. نقاش خوبی نبودم؛ اما دست خوبی در طراحی و خلاقیت در کار با آبرنگ داشتم. دوره متوسطه اول (سوم راهنمایی)، با مداد مشکی، کولهپشتی مدرسهام را طراحی کردم. طراحی با مداد را تابستان قبل از شروع مدارس در کانون یاد گرفته بودم. خانم معلم آنقدر از طراحی من لذت برد که در صف حیاط مدرسه، با یک جعبه پاککن از من بهعنوان طراح خوب تقدیر و تشکر کرد. همچنین در مناسبتهای مختلف سال، مانند هفته معلم، با تشکیل یک تیم، نشریه دیواری تهیه میکردیم. من مسئول تولید محتوای نشریه دیواری میشدم. با توجه به اینکه عضو کانون بودم، کتاب مناسب را در کانون امانت میگرفتم، کتاب را در خانه مطالعه میکردم و قسمتهای مهم را یادداشت برمیداشتم. سپس در مدرسه، همکلاسیهایی که دستخط خوبی داشتند، یادداشتهای مرا در نشریه با همفکری و ایجاد خلاقیت از نظر طراحی، در نشریه پیاده میکردیم.
جشن 5 سالگی کانون و برش کیک 5 سالگی
5 سال از عضویت مستمر من در کانون گذشته بود که جشن 5 سالگی کانون، با حضور مسئولین استان، به ویژه فضلالله شاهرخی، مدیر کل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان لرستان، در کانون برگزار شد. از آنجایی که در 4 سالگی کانون، محمد سلیمی به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان اصفهان منتقل شد، یکی از مربیان جانشین او شده بود. ایشان در جشن 5 سالگی کانون، از من به عنوان فعالترین عضو کانون که در طی 5 سال بهطور مستمر حتی در ایام مدرسه در کانون فعالیت داشتهام، درخواست کردند تا کیک 5 سالگی را برش بزنم.
ورزش و محدودیتهای ورزش در دهه 70
از آنجایی که تمام اعضای خانواده، مثل پدرم، ورزشکار هستیم، هر کدام براساس علایق خود ورزش را به طور حرفهای تمرین میکردیم. در بوستان روبروی خانه، یک زمین فوتبال مستقر بود و در حال حاضر که در سال 1405 به سر میبریم، این زمین فوتبال همچنان پا برجاست. در این زمین، بدون استثناء، برادرانم به همراه دوستان هم محلهای هر روز فوتبال بازی میکردند. حتی هر سال مسابقه فوتبال به طور رسمی و زیر نظر فدراسیون فوتبال استان لرستان در این زمین برگزار میشد؛ تمام شهر در اطراف زمین جهت تماشای مسابقه فوتبال گردهم میآمدند. همیشه تیم برادرانم در مسابقات دوستانه برنده میشد، اما در زمان مسابقه رسمی بازنده میشد. از دل این زمین فوتبال، افراد زیادی در حال حاضر با پستهای کلان در سطح ملی مشغول خدمت به کشور هستند؛ البته برخی نیز آینده بدی برای خود رقم زدند.
من دختر آخر و کوچک خانواده بودم. دو خواهر بزرگتر از من والیبال بازی میکردند. خواهر بزرگترم به شدت علاقهمند به والیبال بود، اما در آن ایام، یعنی دهه 70، حضور دختران در باشگاه ورزشی در بین مردم شهرستان خوبیت نداشت! از سن 8 سالگی، همیشه به همراه خواهرم به باشگاه و تمرین والیبال میرفتم. خواهرم به سختی در مسابقات والیبال در سطح ملی حضور پیدا میکرد؛ چون با سختیهای ناشی از فرهنگ مردم برای حضور در ورزشگاه مواجه میشد. در آن دهه، وقتی این چالشهای خواهرم را میدیدم، با خود فکر میکردم: “چرا حضور دختران در ورزشگاه و ورزش کردن آنان خوبیت ندارد؟” با این حال، خواهرم هیچگاه از ورزش کردن دست برنداشت و من هم پابهپای او ورزش میکردم. از دهه 80 به بعد، این محدودیتها در بین مردم شهر از بین رفت، تا حدی که خودم به همراه دوستانم در ایام تابستان به طور مداوم در ورزشگاه حضور پیدا میکردیم. در حال حاضر که در سال 1405 هستیم، خواهرم مربی والیبال فدراسیون استان لرستان و من هم از شاگردان همیشه مشتاق او هستم. حتی ایامی که در خوابگاه دانشجویی هستم، تمرین والیبال ورزش را در ورزشگاه خوابگاه رها نکردهام.
علاقهمند به کار جمعی
فعالیتهای جمعی در کانون باعث شد فقط در مواقع ضروری به کار فردی روی آورم. حتی در مدرسه از دوست صمیمی خودم درخواست میکردم زنگ تفریح با هم درس بخوانیم. همکلاسیام را به منزل میبردم با هم درس میخواندیم. پشت درب حیاط منزل، با کچ سفید و رنگی مسائل ریاضی تمرین میکردیم.
در دوران متوسطه دوم (دبیرستان سابق)، با وجود اینکه دروس رشته تجربی سنگین بودند، اما باز هم برای انجام برخی تحقیقات درسی و مطالعه کتاب به کانون میرفتم. فیزیک و زیستشناسی را خیلی دوست داشتم. اگر همکلاسیها برای امتحان فیزیک آماده نبودند، از من خواهش میکردند با معلم فیزیک صحبت کنم امتحان نگیرد. مسعود دلفانی، معلم فیزیک ما بود. اهل شهرستان کوهدشت بود، اما همان سال از تهران به کوهدشت انتقالی گرفته بود. او به نظرات من در کلاس بسیار احترام میگذاشت. من هم نمیخواستم از ممتاز بودنم نزد معلم سوءاستفاده کنم. به همین دلیل، از معلم فیزیک درخواست میکردم چند سؤال سخت کنکوری را پای تخته، با مشارکت کل کلاس، توضیح و حل کنند. بدین ترتیب، وقت کل کلاس با بحث کردن در مورد سوالات فیزیک تمام میشد و امتحانی هم گرفته نمیشد.
اولین مطالبه کنکوری
سال سوم متوسط دوم بودم امتحانات کشوری و بیشتر سوالات کنکور سراسری از کتابهای این پایه طرح میشد. کلاس ما در ابتدای سال با یک چالش کنکوری مواجه شد. مدرسه ما را یکی از خیرین مدرسهساز ساخته بود، که دو سال از احداث آن میگذشت. مدرسه از نظر معماری، بهترین مدرسه در بین مدارس دولتی و غیردولتی شهر بود. یکی از اقوام نزدیک خیر که کارشناس آزمایشگاه شیمی مدرسه بود، به مدیر مدرسه تقاضای تدریس درس شیمی در سه پایه اول تا سوم متوسطه دوم را داده بود و قرار بود تدریس درس شیمی کلاس ما را هم بهعهده بگیرد! ما نگران کنکور بودیم و به خوبی میدانستیم که ایشان توانایی تدریس شیمی سال سوم را ندارد. به همین دلیل، بچههای کلاس تصمیم گرفتیم با مدیر مدرسه صحبت کنیم و بخواهیم که حداقل برای کلاس ما -که تنها کلاس سال سوم تجربی بود و امتحانات کشوری و کنکور سراسری بعد از اتمام دوره پیش دانشگاهی را در پیش رو داشتیم – همان معلم شیمی سال دوم متوسطه که پارسال معلم شیمی ما بود، را به مدرسه بازگرداند. اما مدیر به دلیل منافع شخصی و ترس از برکناری، نتوانست این مسئله را با خانم کارشناس آزمایشگاه حل کند. به ناچار تصمیم گرفتیم با رئیس آموزش پرورش شهرستان صحبت کنیم. همه بچههای کلاس با هم به دفتر رئیس آموزش و پرورش کوهدشت رفتیم و مطالبه خود را با ایشان در میان گذاشتیم. اما بعد از مدتی باز هم خانم کارشناس آزمایشگاه معلم شیمی ما شد! البته ایشان مدتی قهر کرد و سر کلاس نیامد تا ناراحتیاش را از پیگیری ما نزد رئیس آموزش و پرورش نشان دهد! خانم مدیر بعد از مطلع شدن از مراجعه ما به آموزش و پرورش به بچههای کلاس ما گفت: “دختران گیس بریده! چرا رفتید آموزش و پرورش اعتراض زدید؟ آبرو برای من نذاشتید!” بعد از گذشت یک ماه از پاییز مدرسه، مدیر مدرسه خانم کارشناس آزمایشگاه را مجدد با وساطت خود جهت تدریس به کلاس ما آورد. بچههای کلاس راهی جز پذیرش معلم اجباری نداشتیم؛ راهی همراه با تلاش بیشتر و ثبتنام در کلاسهای آموزشی بیرون از مدرسه و پرداخت هزینههای اضافی نداشتیم! …
انتخاب کد رشته اشتباهی و ورود به رشته دانشگاهی که مختص کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است
هدف از نوشتن خاطرات دوران کودکی و نوجوانیام این بود نقش کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را در پیشرفت تحصیلی بیان کنم. اما چون در حال حاضر (زمستان 1404) در مقطع دکتری رشته علم اطلاعات و دانششناسی در حال تحصیل هستم، لازم میدانم به طور خلاصه چگونگی ورودم به این رشته را ذکر کنم.
رتبه کنکور من در گروه علوم تجربی در حد قبولی در رشتههای پیراپزشکی دانشگاه روزانه بود؛ اما چون کد انتخاب رشته اشتباه وارد شد، مهرماه سال 1391 در رشته کتابداری و اطلاعرسانی دانشگاه شهید چمران اهواز پذیرفته شدم؛ رشتهای که همان سال به “علم اطلاعات و دانششناسی” تغییر نام داد. سیاستهای کنکور مثل امروز نبود در صورت انصراف، تا دو سال حق شرکت در کنکور سراسری را نداشتم. به همین دلیل، در رشته قبولی ثبتنام کردم.
در دوران کارشناسی، ایام عاشورا و تاسوعای حسینی به منزل میرفتم. ترم سوم کارشناسی بودم، در مراسم عزاداری، همان همکلاسی بلند قد را دیدم که خانم معلم سال دوم ابتدایی برای کتک زدنش خم میشد. همدیگر را شناختیم و احوال هم را پرسیدیم. باورم نمیشد؛ او هنوز از مدرسه رفتن گریزان بود! به قول خودش، به زور تا سوم متوسطه اول (سوم راهنمایی قدیم) به مدرسه رفته و سپس ترک تحصیل کرده بود. دو نفر دیگر از دوستان کتکخور از این و آن به من رسید؛ آنها هم تحصیلات را تا متوسطه اول به سر برده و بعد از آن ترک تحصیل کرده بودند.
و در انتها…
خواندن کتاب و کتابخوانی به تنهایی یک مهارت است. تجربه ثابت کرده که با شعار و توصیه، کمتر کسی کتابخوان خواهد شد. تجربه زیسته من در کودکی ثابت کرد که عمل و ایجاد خلاقیت در محتوای داستان و شیوه انتقال آن به کودک، منجر به جذب او به کتابخوانی میشود. علاوه بر این، به مرور زمان با افزایش خواندن داستانهای مختلف در کانون، اعتماد به نفس من بیشتر شد و انگیزهام برای رفتن به مدرسه و فعالیتهای فرهنگی افزایش یافت. یادداشت استاد گرانقدر، دکتر حسن اشرفیریزی، با عنوان “حس ارزشمندی و اعتمادبهنفس با مطالعه و کتابخوانی” در لیزنا، بیانگر همین مسئله است: انسان با کتابخوانی، احساس ارزشمندی و اعتمادبهنفس در او بهمرور زمان شکل میگیرد. وقتی این یادداشت را خواندم، دوران کودکیام جلوی چشمانم تجسم شد. فعالیتهای اجرایی مانند نمایش عروسکی، تئاتر و سایر کارهای خلاقانه در کانون در انگیزه و اعتمادبهنفس من نقش داشتند، اما کتابخوانی و قصهگویی باعث شد با خود بگویم: “من هم میتوانم بنویسم”.
بشر هیچگاه از تخصصگرایی ضرر نکرده؛ بلکه نتیجه مطلوب را هم دریافت کرده است. اینجا صحبت از کتاب و کتابخوانی شد که منجر به حس ارزشمندی در انسان میشود. یکی از درسهای مقطع کارشناسی رشته علم اطلاعات و دانششناسی، مختص کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تنها در صورتی میتواند مکانی برای رشد و استعداد کودک و نوجوان باشد که مربیان آن متخصص این حوزه باشند. بهتر است بگویم: “کار را باید به کاردان سپرد”. ایجاد انگیزه و رغبت در کودک و نوجوان برای فرهنگ کتابخوانی، آن هم در عصر حاضر که چرخیدن در فضای مجازی اولویت همه ما شده، آسان نیست؛ اما شدنی است، به شرط آنکه متخصص این حوزه با کودک و نوجوان تعامل داشته باشد. از طرفی، اگر جامعه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را ساماندهی کند، مدارس هم ساماندهی خواهند شد. در واقع، مربیان به کمک معلمان آموزش و پرورش، نسلی خلاق و توانمند تحویل جامعه ایرانی خواهند داد. آن وقت است که ترک تحصیل، حضور در دادگستری و زندان، حتی مراجعه به بیمارستان کمتر خواهد شد. کانون، سبک زندگی کودکان و نوجوانان را تحتالشعاع قرار میدهد. از پایه شروع کردن و ریشه را اصلاح کردن، منجر به یک جامعه ایدهآل خواهد شد.