روز کاملاً عادی در بخش امانت کتابخانه بود. همان رفتوآمد همیشگی، همان صدای تقتق چاپگر که درخواستها را روی کاغذ بیرون میداد.
خانم کتابدار پشت پیشخوان نشسته بود و مثل همیشه برگههای تازهچاپشدهی مراجعان را مرتب میکرد.
مردی میانسال مقابلش ایستاده بود. مرد کلاهی کاموایی به سر داشت که لبههایش دو بار تا خورده بود و فقط روی سرش گذاشته بود؛ اگر سرش را زیادی تکان میداد، ممکن بود بیفتد. کنار او زنی هم سن و سالش، با روسری تیره و مانتوی بلند سیاه، ساکت و سنگین حضور داشت. مرد سه برگه درخواست را با احتیاط روی میز گذاشت.
کتابدار طبق عادت، بیآنکه عنوانها را بخواند، برگهها را طورى جابهجا کرد که دستش برای رفتن بین قفسهها راحتتر باشد. اول سراغ نزدیکترین رده رفت.
اما وقتی عنوان برگهی اول را دید، ابروهایش بالا پرید:
«آموزش اسلحه و کاربرد آن»
در دل پوزخندی زد:
«خدا بخیر کنه… کیو قراره بکشن؟»
برگهی دوم وضعیت را بهتر نکرد: رده ۶۱۵
«مسمومیت بهوسیلهی داروهای شیمیایی»
با خودش گفت:
«یا خدا… از سلاح رفتیم سراغ مسمومیت!»
برگهی سوم سناریو را کاملتر کرد: رده ۳۶۸
«راهنمای بیمهی عمر و حوادث»
آهی آهسته کشید.
«فقط همین مونده بود… آدم چطور میتواند بیقضاوت بمونه؟»
با وجود این حدسهای نیمهطنز و نیمهوحشت، سعی کرد هیچ دخالتی نکند. رفت لابهلای قفسهها، سه کتاب را آورد و به ترتیب روی پیشخوان گذاشت.
مرد مکثی کرد و با صدایی آرام گفت:
«ببخشید… اگه خودمون نتونستیم کتابها رو پس بدیم، میشه یکی از اعضای خانواده بیاره؟»
کتابدار لحظهای خشک شد. فقط نگاهش کرد.
«بله… مشکلی نیست.»
اطلاعات را وارد سیستم کرد و کتابها را تحویل داد.
مرد آنها را گرفت و زن همراهش همچنان بیصدا کنار او راه افتاد. هر دو آرام به سمت خروجی رفتند و بیرون رفتند؛ درست مثل هر مراجعهکنندهی دیگری.
اما کتابدار تا چند دقیقه بعد، همانطور که به در بسته نگاه میکرد، با خودش فکر میکرد:
«کاش امروز واقعاً فقط یک روز عادی بود…»