هنوز ساعت ده نشده بود که وارد لابی بیمارستان مغز و اعصاب شدم. نگهبان اجازه ورود نداد. خودم را معرفی کردم و گفتم کتابدارم. با مسئول کاردرمانی بخش زنان هماهنگ هستم. مرا به اتاق ریاست راهنمایی کرد. زنی با مقنعهی سیاه و صورتی جدی پشت میز نشسته بود. گفتم با مسئول بخش هماهنگم. تماس گرفت، وقتی مطمئن شد، گفت: میتونید برید، مشکلی نیست. فقط حواستون هست که نمیتونید هیچ عکسی بگیرید. حتی بردن گوشی موبایل ممنوعه. سریع گوشیام را از کیفم در آوردم و روی میز گذاشتم. لبخند زد و گفت: » بالا به مسئولین تحویل بدید«. با آسانسور به طبقه دوم رفتم و زنگ در بخش را زدم. خانمی با روپوش سفید در را بازکرد؛ اما اجازه ورود نداد.گفت: » منتظر باشید ساعت ده بشه، با بچهها وخانم عزیزی تشریف ببرید طبقه یک، بخش کاردرمانی «.
در را پشت سرم بست.کمی در راهرو قدم زدم و پوسترهای بولتن را خواندم؛چارتهای پذیرش، هزینههای بستری، شرایط همراه… در باز شد. خانم عزیزی به همراه زنان ودخترانی با لباسهای یکدست آبی و شلوارهای پارچهای صورتی بیرون آمدند. همان خانم سفیدپوش تأکید کرد: »بچهها کلاههاتون رو سرتون باشه «.
گوشی موبایلم را تحویل دادم و راه افتادم. وارد بخش شدیم؛ اتاقی پر از پنجره، میزهایی پر از نمد و کاموای بافتنی، وسایل نقاشی و بازی. دیوارها پوشیده ازکاردستیهای خانمها بود. آهنگی شاد ازسیستم صوتی پخش میشد. خانم عزیزی، زنی آرام با چهرهای خندان و لباسهای سفید،گفت: »خانم صدرا چیا آوردید برامون؟«
کیفم را باز کردم؛ پر از وسایل دستبندسازی: کش، مهره، نخ، قیچی، سیم مفتولی، میل بافتنی… با لحنی آرام اما جدی گفت: »سیمها، نخهای بلند، سوزن و میل رو درنیار. قیچی هم دست خودت باشه. حواست باشه بچهها وسایل تیز برندارن .«همزمان با صحبتش، همه دخترها دورم جمع شدند. دختری حدود سیزدهساله از جمع جدا شد و به سمت در خروجی رفت. مسئول بخش با نگرانی دنبالش دوید: »کجا میری، سپیده؟«.
دختر موهای بلند سیاه داشت، اما چتری جلوی پیشانیاش سنش را کمتر نشان میداد.گفت: »حالم بده، دارم میروم دستشویی.«
مسئول با آرامش برش گرداند. سپیده دوباره جلو آمد: »خاله، برای من هم دستبند درست میکنی؟«.
لبخند زدم: »خودت باید درستشان کنی، من کمکت میکنم«.
دستهایش میلرزید: » میشه یکی بسازید یاد بگیرم؟«.
با کش و مهرهها برایش دستبندی درست کردم و به دستش انداختم. خیلی خوشحال شد و با هیجان بغلم کرد. به نشانه صمیمیت دستش راگرفتم و آرام فشار دادم. با ناراحتی گفت: »خاله، دستام زخمیاند، درد میکنند، فشار نده لطفاً«. سریع دستم را عقب کشیدم: »وای، ببخشد عزیزم، نمیدونستم«.
آرام گفت: »اشکالی نداره، خاله«. چند دقیقه بعد پرسید: » منم یکی درست کنم؟ برای مامانم میخواهم«.گفتم: »بله، حتماً«.
او بزرگترین مهرهها را جمع کرد برای دستبندش. یکی هم برا دوستم میسازم. ناگهان از جا بلند شد و دوباره به سمت دررفت: »حالم بده، میرم دستشویی«.
خانم عزیزی دنبالش رفت. در نبودش، دختردیگری حدود بیستساله که مشغول ساخت دستبند با نخ قیطانی بود، سرش را نزدیک آورد و گفت: زیاد بهش رو نده، اون سیر نمیشه. باید بگی یکی بسات هست.
خانم عزیزی و سپیده زود برگشتند. سپیده بیقرار نشست و گفت: »خاله، داروهام حالمو بد میکنه«.
باز هر چه مهرهی بزرگ بود جمع کرد. گفتم: »یکی از مهرههای بزرگ رو بردار و بقیه را ریز بچین. همه مهرههای بزرگ مچ دست رواذیت میکنه«.
دوباره پرسید: »خاله، یکی برای خواهرم هم بسازم؟«. خیلی انرژی میگرفت. این بار مجبور شدم از «نه» استفاده کنم: »نه عزیزم، بچههای دیگه هم هستن«. بلند شد، بازویش را روی چشمهایش گذاشت و به گوشهای پناه برد. آهنگ شادتر شد. یکی از خانمها که بافتنی میبافت بلند شد و رقصید. همه برایش کف زدیم. دختری دیگر،آرام و مغموم، گوشهای نشسته بود و به نقطه نامعلومی خیره شده بود. کنارش رفتم: »تو نمیخوای دستبند درست کنی؟«.
با صدایی بیحال گفت: »نه… من اینجورچیزا رو دوست ندارم. طلا دوست دارم«.
اصرار نکردم. برگشتم سر میز. داشتم گره کشویی یاد دختر بیستساله میدادم که آرام گفت: »اینجوری نبینش. دیشب یه جیغ و داد راه انداخته بود که بیا و ببین. مجبورشدند بندازنش اتاق ایزوله«.
با تعجب نگاهش کردم. اصلاً خشم به آن چهرهی آرام نمیآمد. انتهای نخ را بریدم و گفتم: » برای اینکه شکافته نشه، آخرش رو فندک بگیر«. البته اینجا فندک نداریم. خانم عزیزی شنید، از جیب روپوشش فندکی درآورد و گفت: »من دارم، فقط حواست باشه دست بچهها نیفته«.
بعد هم کمی در مورد فعالیتهای کتابخانه و شرایط ثبتنام سوال کرد. مشغول پاسخ دادن به او بودم و همزمان چند کتاب ازکیفم درآوردم. دختری دستکش به دست، کتاب خودش را زمین گذاشت و مشغول ورق زدن کتاب من شد. همان موقع زنی میانسال با لباس محلی کُردی وارد شد.گفتند مادر یکی از زنان بستریست که امروز قرار است مرخص شود. من مشغول معرفی کتاب بودم. کتاب تئوری انتخاب، با موضوع نقش انتخابهای فردی و سلامت روان، حواسم نبود. همزمان سپیده هم گرم صحبت با آن زن کُرد زبان بود. بیلهجه، آرام فارسی حرف میزد که ناگهان زد زیر گریه: »خانوم،میشه منو با خودتون ببرید؟ منو به فرزندخواندگی قبول میکنید؟ بابا ومامانم منو گذاشتن اینجا، نمیآن سراغم«.
پرستار کناری در حال ساخت آویز موبایل بود با خنده گفت: » این چی داره می گه؟ بابا، پدر و مادرش استاد دانشگاهان. فرزندخواندگی؟ فیلمیها سپیده! «
سپیده با حیرت پرسید: »یعنی چی؟ فیلمم؟ من فیلمم! «
پرستار پاسخ داد: »هیچی، ولش کن. همه روایستگاه کردی. «
سپیده دوباره گفت: »حالم داره بهم میخوره، باید برم دستشویی«.
راه افتاد تا برود، یکی از مسئولان بخش با نگرانی دنبالش دوید.آرام از خانم عزیزی پرسیدم چرا اینجا هست؟ گفت: »بیشفعالی داره«. اینا دو تا خواهر دوقلو هستند؛خواهرش، همون دختر آرام هست. سپیده کاملاً برونگراست و اون یکی برعکس،کاملاً درونگرا. مدتی تو خونه تنهاموندند افسرده شدند. بخاطر اقدام به
خودکشی بخش بستری آوردند. ما همیشه حواسمون به موارد افسردگی هست که وسایل تیز برندارند؛ چون ممکنه به خودشون آسیب بزنند. وسایلی هم که میسازن باید اینجا بمونه… گاهی حتی اینجا هم دست به خودزنی یا خودکشی میزنن.
وقت تمام شد و کتابها و وسایلم را جمع کردم. سپیده گفت: »خاله، من یه دستبند دیگه هم میخواستم بسازم«.
گفتم: »انشاءالله دفعه بعد«. میدانستم دفعهی بعدی در کار نیست.
راضی شد و گفت: »پس حتماً این وسایل رو بیارید«.
دوباره محکم بغلم کرد و با لبخند گفت: »خاله، مرسی… خیلی خوب شده دستبندم«.
خداحافظی کردم و راهی ایستگاه مترو شدم.تصویر دستبند رنگی بر مچ دستهای زخمی سپیده تا مدتها از ذهنم پاک نشد.
زمستان 1404
یادداشت: بهمنظور رعایت اصل محرمانگی وحفظ حریم خصوصی مراجعان، نام افراد وبرخی جزئیات هویتی در این روایت تغییر داده شده است.