ترقصی در افاضات بزرگان
تصور بفرمایید چندصد نفر، نه در سالن تخصصی کتابخانه ملی خودمان، بلکه در تالار کتابخانه عمومی نیویورک با وقار راهبان بودایی، غرق در سکوت و کاغذند. بعد یکباره، همگی ندای جناب ری بردبری در فارنهایت ۴۵۱ را بشنوند که : کتاب برای این است که خریت و نادانیمان را جلوی چشمهایمان بیاورد.
هنوز طعم گس این حقیقت برای شنوندگان متحیرهضم نشده که جناب مونتسکیو هم از تاریخ سرک بکشد و برای تسلای جمع تیر خلاص را بزند که باید زیاد مطالعه کنید تا بفهمید که هیچ نمیدانید!
عجب محشری میشود آنجا! تالاری پر از نخبه که هرچه بیشتر میخوانند، با زبان بیزبانی به نفهمی خود اعتراف میکنند. البته جناب مونتسکیو در زمانهٔ خود، از ظهور این هوشوارههای قلمبهمزد امروزی بیخبر بود وگرنه با آن ژست فیلسوفانهاش نمیفرمود:کتابی که میخوانی نباید به جای تو فکر کند، بلکه باید تو را به اندیشیدن وادارد.
پیرمرد کجاست که ببیند در ازمنهٔ کنونی، این هوشواره های همهفنحریف، هم بهجایت فکر میکنند، هم انشا مینویسند، هم نقاشی میکشند برایمان فیلمنامه مینویسند، نقاشی گلهای آبی عجیب میکشند و اگر بخواهیم، حتی بهجای ما عاشقپیشهگی میکنند! البته بماند که گاهی هم دچار بدمستی الگوریتمی میشوند و چنان مزخرفاتی میبافند که کتاب شازده کوچولو را با کتابهای ذبیح الله منصوری قاطی میکنند! چنان هذیانهایی میبافند که مرغ پخته هم متحیر می شود!
حالا دوباره همان جمعیت فرنگستان را تصور کنید که طبق دستورالعمل تغذیهای جناب فرانسیس بیکن مشغول رژیم کتابخواری هستند! چرا که ایشان افاضه فرموده اند که : برخی کتابها را باید چشید، برخی دیگر را باید بلعید و تعداد محدودی را هم باید جوید و هضم کرد!
بزرگواری مثل بیکن، احتمالاً هاضمهٔ قویای داشته، اما توجه نفرموده که در این میان، عدهای اصلاً اهل بلعیدن نیستند؛ اینها معتادان بو کش کاغذند و کارشان صرفاً استنشاق شیرازهٔ کتاب است! عدهای دیگر هم اساساً سادومازوخیسم ادبی دارند و چنان با خواندن سطور، دلریش میشوند که گویی مستقیماً مخاطب جناب کافکا هستند آنجا که میگوید:آدم باید وقتش را فقط صرف خواندن کتابهایی کند که با چنگ و دندان دلش را ریش میکنند. لامصب این که کتاب نیست، سوهان روح و متهٔ اعصاب است!
اما بشنوید از پایان کار؛ اگر کسی از هفتخوان این افاضات و بلعیدن کتب بگذرد و انبار باروتی از دانش شود، ولی در عمل گامی برندارد، بیدرنگ یقه اش به دست توانای شیخ اجل، سعدی شیرازی، میافتد که با همان تعلیمیش بر سرش میکوبد و میسراید:
علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند
آن تهیمغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر
خلاصه، آنکه کتابخوانی در زمانهٔ ما راه رفتن روی لبهٔ تیغ است؛ یا به نادانی خود پی میبری، یا اسیر توهمات هوش مصنوعی میشوی، یا معدهات از جویدن فلسفه سوراخ میشود و یا در نهایت به فتوای سعدی، باربر آگاهی میگردی.خدا عاقبت کتابخوانان را ختم به خیر کند؛ مخصوصاً آنهایی را که از هر کتاب فقط جملهای برای استوری کردن حفظ میکنند و بقیه صفحات را به رسم امانت، برای نسلهای آینده دستنخورده باقی میگذارند!
یک پاسخ
با سلام و کسب اجازه از استاد ارجمند آمیرزهادی
خواندیم کتاب تا شویم «علامه»
ناچار شدیم کاربرِ هر «برنامه»
یک جمله ز کتاب، سهمِ «استوری» شد
حسرتِ آن شد نصیبِ «آینده»