آن یادِ مانا در کوچه ماند…
پدربزرگ از نوروزخانان اصیل روستا بود. یک سال که قرار بود عید نوروز را در روستا سرکنیم، صدای گرم و گوش نوازش را شنیدم و راغب به نگارش دیالوگهایش شدم که البته با ریتم خواندن خودش هم نگاشتم. چند سالی گذشت، در گوشهی دنجی متون را تورق میکردم و در بند بند نوشتههایم آه افسوس سر میدادم که دیگر پدربزرگ در بین ما نیست.
روستا کوچک بود و کتابخانهای نداشت، اما در هر خانه دست کم طبقاتی کتاب یافت میشد، علاوه بر آن نوعی دانایی جمعی و ارتباط فرهنگی در میان مردم نیز جریان داشت، هر بار که به روستا میرفتم و جمع چند نفره سالمندان را میدیدم، بی درنگ گوشی و قلمم را میگرفتم و در کنارشان جهت نگارش گفتههایشان می نشستم. در برخی موارد کودکان و البته نوجوانان نیز به جمع ما میپیوستند و با علاقه گوش میداند، علاقه آنها از آنجا نشأت گرفت که علاوه به بیان خاطرات و سنتها، بازیهای قدیمی، لغات مرسوم کهن نیز بیان میشد. در همان میان بود که احساس کردم ناخودآگاه پلی میان گذشته و حال در حال شکل گیری است. که مطلبی که بازگو میشد گویا مقطعی از تاریخ نانوشته روستا و محله پیش چشم ما شکل میگرفت، تاریخی که در هیچ کتاب رسمی ثبت نشده بود، اما در زندگی روزمره مردم جاری بود.
در سالهای بعد که بار دیگر به یادداشتهایم رجوع کردم، دریافتم آنچه در ظاهر ثبت روایتهای شفاهی و سنتهای محلی بود، در واقع بخشی از روندهای شکل گیری کنشگری بومی در یک جامعه کوچه روستایی محسوب میشود. در ادبیات مردمشناسی و جامعهشناسی فرهنگی، این فرآیند را نوعی بازتولید حافظه جمعی میدانند، حافظهای که به تعبیر موریس هالبواکس نه در کتابها، بلکه در تعاملات اجتماعی و زیست جهان مردم تداوم مییابد (Halbwachs, 1992).
هر بار که سالمندان روایتهایشان را میگفتند، جوانان میپرسیدند و کودکان گوش میدادند، یک چرخه زنده از انتقال دانش بومی شکل میگرفت، دانشی که یونسکو از آن به عنوان «سرمایه فرهنگی جوامع محلی و زیرساخت تنوع فرهنگی» یاد میکند (UNESCO, 2018). این جریان نه تنها آگاهی تاریخی ایجاد میکرد، بلکه به شکلگیری نوعی خودآگاهی مکانی نیز منجر میشد. احساسی که فرد را در پیوندی عمیق با جغرافیا، زبان، لهجه، آیینها و شیوه زیست نیاکان خود قرار میدهد.
به تدریج دریافتم که این جلسات خودانگیخته و صمیمی، یک «فرآیند اجتماعی مؤثر» هستند؛ جایی که افراد روستا در قالب گفت وگو، خاطره، قصهگویی و بازخوانی سنتها، دست به مشارکت فرهنگی میزنند. در ادبیات داخلی همین مفهوم را «کنشگری بومی» مینامند؛ به معنای فعالیتهایی که از درون جامعه و براساس نیازها، ارزشها و شیوههای زیست خود مردم شکل میگیرد (ذوالفقاری، 1394).
بدین ترتیب، روندی شکل گرفت که میتوان آن را تداوم زیست فرهنگی نامید. فرآیندی که در آن جامعه برای حفظ هویت و بازتولید ارزشهای خود به حافظه جمعی تکیه میکند. این همان چیزی است که پژوهشگران فرهنگی همچون «یان آسمن » از آن با عنوان حافظه فرهنگی یاد میکنند. حافظهای که ریشه در آیینها، نمادها و الگوهای تکرارشونده دارد (Assmann, 2011).
وقتی امروز به آن جمعهای صمیمی روستا فکر میکنم، میبینم که ما در حال تجربه یک روند هویتسازی از پایین به بالا بودیم. روندی که بدون نهاد رسمی، بدون کتابخانه و حتی بدون ساختار آموزشی، اما با اتکا به گنجینه ذهنی مردم شکل میگرفت. آنچه در کوچههای روستا روایت میشد، نه صرفاً خاطره، بلکه نوعی اسطورهشناسی روزمره بود، بخشی از تاریخی نانوشته که در زندگی مردم جریان دارد و به آینده منتقل میشود.
بهاینترتیب، کنشگری بومی در روستا نه یک پروژه رسمی، بلکه یک زیستفرهنگ پویا بود؛ بستری که در آن مردم برای حفظ هویت مشترک، خودشان نقشآفرین می شوند. این همان فرآیندی است که در پژوهشهای بینالمللی از آن با عنوان Community Cultural Action یاد میشود؛ کنش جمعی بر محور هویت. به طور کلی میتوان بیان داشت کنش جمعی بر محور هویت یعنی مردم گرد ارزشهای مشترک خود جمع میشوند تا چیزی را حفظ، معناگذاری یا بازآفرینی کنند. در چنین کنشی، حافظه جمعی روایتهای شفاهی، آیینها و سنتها فقظ گذشته نیستند، بلکه ابزارهایی هستند برای ساخت آیندهای با هویت روشنتر…
– بابایی، رقیه (1402). آسیب شناسی هویت فرهنگی. قم: امتداد حکمت.
– ذوالفقاری، حسن (1394). باورهای عامیانه مردم ایران. تهران: نشر چشمه.
– Halbwachs, M. (1992). On collective memory (L. A. Coser, Ed. & Trans.). University of Chicago Press.
– Assmann, J. (2011). Cultural memory and early civilization: Writing, remembrance, and political imagination. Cambridge University Press.
– UNESCO. (2018). Local and indigenous knowledge systems: Preserving heritage and sustaining communities. UNESCO Publishing.