header001

شوک

                                                                                     کتابگذار اعظم

 آنکه با پنبه سرت را می‌زند شوک می‌دهـد       و آنکه با خنده «نه» پاسخ می‌دهد، شوک می‌دهد

آن کسی که با وجـود ادعــای زیرکــــی       می سُرد هر جا که پایش می‌نهد، شوک می‌دهد

فرد زن‌داری که دارد قرض و وام بی‌حساب      در پــی یک عشق دیـگر می‌دود، شوک می‌دهد

تنبلــی که در پی اِس اِم اِس یــارانـــه‌ها         از درون رختخــوابش می‌جـهد، شوک می‌دهد

آنکه با یک ظاهر مقبول و ناز و دلنشیـــن         ناگهــان اموال مردم مـی‌بــرد، شوک می‌دهد

فرد رندی که به ظاهر یک مدیر ارزشی‎‌ست        مـی‌شود دزد و به خـارج می‌رود، شوک می‌دهد

آنــکه در دوران تحصیلش نبوده در کـلاس       ناگهـان دکتر مهـندس می‌شود، شوک می‌دهد

پول نـاچیز حقـوقت در همــان روز وصـول         چونکه در پیش نگاهت می‌پـرد، شوک می‌دهد

از همــه بدتر هر آنکس با حقوقی اینچنین         از بـرای خود کتـابـی می‌خـرد، شوک می‌دهد

آنکـه با عشــق کتـاب و با وجـود دلــبری         از تلــگرامش دلش را می‌کنــد، شوک می‌دهد

  امیرحسین خوش حال شاعر خوش‌ذوق و طنزپرداز مشهدی تقاضای دست‌اندرکاران شناسه را برای ارسال چند اثر طنازانه با محبت پذیرفتند. در زیر، رزومه کوتاهی از فعالیت‌ها و تألیفات ادبی ایشان تقدیم می‌شود:18

ـ دبیر بخش شعر ماهنامه‌ی « طنز و کاریکاتور بچه‌مشد »

ـ همکاری با روزنامه ی خراسان به عنوان شاعرطنزپرداز

ـ دبیر بخش طنز نشریه‌ی « موج آفتاب » در زمان انتشار

ـ همکاری با نشریه‌های دیگر چون کتاب هفته‌ی خبر، بُعد پنجم و ...

17شعرهای طنز کتابگذار اعظم

کتابگذار اعظم1از زبان یک مایه‌دار:

من از بس مایه‌دارم غم ندارم

و از بس تاجرم همدم ندارم

نمی‌خوانم کتاب از بس گشادم

که از بس عاقلم، مخ کم ندارم

 

کتابگذار اعظم*

لحظه‌ای گوشـی نمی‌افتد زمین از دســت من                چونکه در وایــبر و یا لایــنم و یا گوگــل پــــلاس!

یــا که باشــم در تلــگرام و اینســتا دائــمـاً                در پی چک کردن عکس و مُـد و شـکل و لـبــــاس!

یـا که دارم صـد پـیام از جـی اِفـانِ دلـبــرم                 یـا کـه در حــال تمـاســم، یا که در ردِّ تمـــــاس!

یـا کـه مشـغولم به بـازی کِلَـش یا که به پــو              یا که در چـــت هستم و مشغول صحبت یا که لاس!

استـراحـت می‌کنـم، فکـرم ولـی با آرزوست!                 آرزو دارم روم روزی به خــــارج، لاس وگـــــــاس!

آرزو دارم شوم از مــــایـــه‌داران خفــــــن!               جیبـــــــم اما خـــالی و باشـم حسابی آس و پاس!

در تمـــام زندگی باشـــد هنرهایم همـیـــن!              اهـــل کار خَـــز نمی‌باشــم که باشــم بــــاکلاس!

دسـت من هرگز کتابــی را نبینی، گرچـه که                 مـدرک ارشــد گرفتــــم عاقـــبت با التـــــماس!

بی‌خودی زحمت نده خود را! نمی‌خوانم کتاب!               حـال خوانـدن در وجــودم مـــرده گویـــا از اساس!

 

 

کتابگذار اعظم*

از قدیم و ندیم گفته اند دیوانگی هم برای خودش عالمی دارد. آن هم چه عالمی؟ دبش!...

دیوانه شو تا جهان به کامت بشود         انس و پری و حور غلامت بشود

کتابگذار اعظم*

رشته خـود را هويدا كن كمال ايـن است و بـس               ضعف را در خويش پيدا كن كـمال ايـن است و بـس

چون بشد پـرسش ز نــام رشته‌ات اي نــازنين               نــام آنــرا زود افـشـا كــن كـمال ايـن است و بـس

گرچه نــام رشته تــا حــد زيـادي نــارساست             نارسائي را تــو امـحـا كــن كـمال ايـن است و بـس

چون عروسان می‌کشی خجلت مداوم بی‌دلیل         خجلت خـود را مـداوا كــن كـمال ايـن است و بـس

از چه خجلت می‌کشی ؟ از ذكر نام رشته‌ات؟           از چنين شرمي تو پروا كـن كـمال ايـن است و بـس

گر كـه افتادي بــه دام جــاهلان نـخبـه نــام           بـا چنيـن قومي مدارا كــن كـمال ايـن است و بـس

تا به كي گوئي كه باشد منزلت پايين و پست؟       شوق خدمت را بـه دل جا كن كمال اين است و بـس

انــدكــي بنگر بــه تــاريخ كـتـاب و مـكـتبه         بعـد از آن سر را بـه بالا كن كـمال ايـن است و بـس

صاحبان حرفه‌ات از اهــل دانش بوده‌اند             فـخر اين مطلب بـه دنيا كن كـمال ايـن است و بـس

كــار اهــل مكتبه بــا عشق معنا می‌شود           عـشق را در خويش احـيا كن كمال ايـن است و بـس

قــدرتت را دست‌کم هرگز مگير و بــا تــلاش         جـاهلـي را مـرد دانــا كــن كـمال ايـن است و بـس

تــا توان داري بكن خدمت بــه دلبندان عــلم         بـا چنين عزمي تـو غوغا كن كـمال ايـن است و بـس

 

فوائد مشارکت فعال در همایش‎های انجمن

ketangozar issu06"همایش گرد" در کتاب خود با عنوان "الهمایش‎های سمینهاری" و در فصل "فی‌الانجمن الکتابگذاری" چنین می‎نگارد: "سنوات مدیدی است که الاحقر در محافل و همایش‌های انجمن کتابگذاری شرف حضور دارم ولی در احسن‌الحال به غیر از پاکتی ساندیس و دانه‎ای کیک، اطعمه و اشربه دندان‌گیر دیگری نصیبم نشده است". البته پس از غوری که در متون و اظهار نظرها داشتم به اظهار نظر عجیبی از جناب ناراحت‌الدوله برخوردم که در آن به سمینهاری اشاره داشته‌اند که در عام‌البرف و در منطقه خوش آب و هوایی موسوم به مکتبه ملی جنب متروی حقانی منعقد گردیده است.

گفتگو با یک دانش‌آموخته رشته علم اطلاعات و دانش‌شناسی

ketangozar issu05با الهام از قطعه" هوشيار و مست" شاهكار بانو پروين اعتصامي

 

دوستي در ره مرا ديد و گريبانم گرفت       *      گفتمش اي دوست اين پيراهن است افسار نيست

گفت آخر گشته ام بيكار در اين رشته ام       *       گفتمش جرمم چه باشد كز برايت كار نيست

گفت يادت رفته از گفتار پر اميد خويش       *          گفتمش اين حافظه گويا دگر هشيار   نيست

گفت مي گويم برايت آنچه از يادت برفت     *        گفتمش آري بگو اي چون تو خوش گفتار نيست

 

طنز: نامه سه داور به سردبیر برای یک مقاله!

ketabgozar issu03یکی از دانشجویان بخت‌برگشته پس از بیست و هفت هشت سال عمر بی‌عزت و بدون داشتن هیچ نوع شغل و همسر چه از نوع دائم و چه از نوع موقت! حال به مرحله‌ای رسیده که برای دفاع از پایان‌نامه‌ مقطع کارشناسی ارشد نیاز مبرم به پذیرش مقاله‌اش دارد. پس از چندماه که از ارسال مقاله‌اش به دفتر یک نشریه علمی-پژوهشی محترم می‌گذشت روزی پاکتی از دفتر آن نشریه به دستش رسید که در آن سردبیر محترم نشریه ضمن رد کردن مقاله‌اش، سه نامه سه داور مقاله را نیز به پیوست جهت اطلاع ارسال کرده بود. متن این سه نامه به شرح زیر است:


 نامه محزون‌خان (داور اول) به سردبیر مجله وزین کتابگذاری!

سردبیر محترم

سلام

احتراماً مقاله ارسالی در کمال یأس، حزن و اندوه بی‌پایان، جهت داوری مطالعه و بررسی شد. خواهشمند است موارد زیر را جهت افزودن به اندوه و فراهم‌آوری پیش‌زمینه خودکشی به نویسندۀ محترم مقاله ابلاغ فرمایید.

1.   خوشبختانه (اندوه‌ناک اینکه) مقاله این نویسندۀ اندوه‌بار[1] که زمینه‌ها و تشعشعات مالیخولیایی آن کیلومترها در بخش‌هایی همچون بیان مسئله (حُزن)، ضرورت مسئله (حُزن)، ادبیات (نظریه حُزن‌اندیشی) به رشته تحریر درآمده است، زمینه گسترش این نحله فکری را در ادامه پژوهش‌هایی همچون هدایت‌شناسی، نیچه‌پروری، سبک‌شناسی فیلم‌های مهرجویی[2]، و دپرسیونیم[3] فراهم کرده است. نویسنده محترم با وجود اینکه دانشجویم بوده و از تجویز دارویی-رفتاری بنده که استفاده از قرص‌هایی همچون نورتریپتیلین، دیازپام، فلوکسِتین، آلپرازولام و ... استفاده کرده و همچنین مطالعه کتب: خودکشی 2 دقیقه‌ای، قرص اعصابت را قورت بده، اندوه‌شناسی: مفاهیم و روش‌ها، و اندوه‌درمانی را بارها برایش تجویز کرده‌ام؛ با این حال، متاسفانه هیچ تأثیری از اینهمه تلاش‌های خود در شخصیت و قلم وی نمی‌بینم!

2.   متاسفانه نویسنده گرامی متاثر از پارادایم کنونی "امید و اعتماد" که باعث ایجاد روحیه منفی و نامناسبِ مثبت‌اندیشی! در میان کتابگذاران شده است، در نگارش این اثر به هیچ وجه نتوانسته ساختار و انسجام مناسبی بین مفاهیم و نظریه‌های مطرح در این زمینه ایجاد کند. همچنین ضمن عدم استفاده از علامت‌های مرسومی همچون L، :'(، :-|، :(، x-(، و با استفاده از علامت‌های وقیحانه، شرم‌آوری چون :)، ;)، D:، نتوانسته ارتباط منطقی بین فرضیه مطرح شده و مبانی نظری برقرار کند.

 2. به نظر این من اگر نویسندۀ محترم کمی به اندازه من اندوه‌شناس بود، حداقل قدری هم ذوق به خرج می‌داد، نام صادق هدایت و بنده را به‌عنوان یکی از ارکان این حوزه عمیق در ابتدای مقاله و جهت قدردانی مطرح می‌کرد. بر این اساس لازم است به زور هم که شده اسم من (بعنوان نویسنده اصلی) در کنار داداش صادق بالاتر از نام نویسنده درج گردد.

3. آخر کسی نیست از این مولف محترم بپرسد: این همه مقاله درِپیت داده‌ای که چه بشود؟ مثلاً هات پیِپر شده‌ای که چه؟ چرا اینقدر ذوق زده‌ای؟ مگر آخر و عاقبت همه ما بیشتر از یک متر قبر است؟ وقتی اندوه و غم هست پس شادی و امید چرا؟ این همه مقاله در این زمینه نوشته شده که چه بشود؟ مگر اوضاع علمی-اجتماعی را نمی‌بینی؟ فقر علمی بیداد می‌کند؟ و یک تریلی سوالِ محال دیگر!

4.   بنظر بنده بعنوان داوری صاحب‌سبک و اندوه‌شناسی مبرز، نحوه نگارش ایشان به هیچ‌وجه شایسته یک کارشناس ارشد نبوده و از همین تریبون! اعلام می‌کنم که این مقاله هیچ چیز جدیدی برای گفتن ندارد. قبلاً همه این مطالب در آثار قبلیم ذکر شده و اصلاً نویسنده باید حوزه فکری، مطالعاتی و سبک فکری خود را بالکُل[4] تغییر دهد. مگر می‌توان یک مقاله‌ای که بنده در این زمینه نوشته‌ام را با مقاله سطحی و کم‌اثر نویسنده نسبتاً محترم همسان دانست؟ چرا که پس از من هیچکس حق ندارد در این زمینه قلم‌فرسایی کند، مگر به اذن و اجازه من و البته حتماً با استناد به آثار بنده. هرچند وقتی خود بنده (به‌عنوان یک داور و یک نویسنده) در آستانه خودکشی قرار دارم، چه ضرورتی است به نگارش در این زمینه؟! وصیت می‌کنم پس از من هیچکس مقاله این نویسنده را حتی داوری نکند! چه برسد به اینکه مقاله‌ای در این زمینه منتشر شود.

5.   با توجه به اینکه دوره آخرالزمان فرا رسیده است و خوشبختانه امیدی به انتشار مجله‌های جدید با محتوای مناسب وجود ندارد، بنابراین خواهشمندم همراه با نسخه داوری شده این متن، نسخه‌ای از مقاله‌های منتشر شده بنده (جهت درس‌آموزی واقعی) همراه با یک نسخه از جدیدترین شیوه‌های محوشدن از هستی! (هستی‌زدایی) برای نویسنده ارسال گردد.

با سپاس و اندوه فراوان

محزون‌خان  

 نامۀ ناراحت الدوله (داور دوم) به سردبیر مجلۀ وزین کتابگذاری!

سردبیر محترم

با سلام

احتراماً مقاله ارسالی جهت داوری مطالعه شد. خواهشمند است موارد زیر را جهت اطلاع و حال گیری به نویسندۀ محترم مقاله اعلام فرمایید:

1. متاسفانه نویسندۀ محترم آن قدر شعور نداشته است که مقاله را طبق میل و نظر بنده به رشتۀ تحریر – ای مرده شور رشته و ایضا تحریر ایشان - در آورد. چرا که اگر ایشان اندک شعوری در این باره داشت می فهمید که بنده تنها مرجع و صاحب نظر در این حوزه بوده و لذا از آنجا که گذر پوست به دباغ خانه می افتد، لاجرم خواهی نخواهی مقاله نامبرده به دست من خواهد رسید؛ لذا ایشان باید فکر چنین روزی را می کرد. به عنوان نمونه نویسنده محترم هیچ استنادی به مقالات من نداشته، ولی خاک بر سر تا دلش خواسته به کسانی استناد داده که وقتی بنده از پایان نامه دکترایم دفاع می کردم، به خمیردندون می گفتند امیرخندون.

2. به نظر این حقیر اگر نویسندۀ محترم آدم بود، قدری تواضع به خرج می داد و نام نحسش را جلوی نام استاد راهنمایش نمی نوشت. فلذا این نویسندۀ معلوم الحال لیاقت چاپ مقاله را ندارد.

3. به نظر می رسد که نویسندۀ محترم از فرط جنون یک سطل نقطه، کاما، نقطه ویرگول، علامت تعجب و سوال اضافی داشته و همین جوری آنها را هورررررری توی متن ریخته است. لذا لازم است با یک عدد تی اقدام به پاکسازی این منجلابی کند که به اسم مقاله می خواهد به خورد مجلۀ وزین شما بدهد. اساساً این دست نویسندگان فقط فکر می کنند که با این ادا و اصول ها دارند پله های ترقی را طی می کنند در حالی که این ها عرضه ندارند که حتی پله های ترقی را تی بکشند!

4. به نظر می رسد که نویسندۀ محترم از آن آدم های ستیزه جو و عاشق نزاع و درگیری باشد. چرا که در بخش پایانی مقاله، از تیتر «بحث و نتیجه گیری» استفاده کرده است. معلوم است که این نویسنده نما از آن موجوداتی است که کل یوم دنبال بحث و درگیری است. لذا لازم است به گونه ای جامعۀ علمی را از لوث وجود این افراد پاک نمود.

5. معلوم نیست به چه دلیل نویسندۀ محترم وسط حرف هایش و نوشته هایش هی اسامی یک تعداد آدم را داخل پرانتز آورده است. اگر این ها اسامی دوست ها و خاله و عمه و ننه و بابای نویسنده است، خب می مرد اسم بنده را هم به عنوان داور و مرجع بی رقیب علمی در این حوزه می آورد. اگر هم این اسامی داخل پرانتز با تعدادی تاریخ در کنارش که معلوم نیست تاریخ تولد این افراد است و یا موضوع دیگری در کار است، همین طور الکی در مقاله آمده که به نظر من بلامانع است.

6. در جاهایی نویسندۀ محترم از فرط بیسوادی مطالبی در مقاله نوشته که آدم از آنها سر در نمی آورد. از جمله اینکه در ص. 6 آورده: «همان طور که در پانوشت پیشین گفته شد» معلوم نیست که پانوشت دیگر چه صیغه ای است. بنده که خود از سابقه داران مقاله نویسی و کار پژوهشی می باشم هر چه فکر می کنم که چطور می توان با پا مقالۀ علمی نوشت، ذهن خطیرم به جایی خطور نمی کند؟ آیا سردبیر محترم از سلامت مشاعر و وجود اندک شعوری در ذهن نویسنده اطمینان دارد؟ لطفا در این باره تحقیق شود.

7. در مجموع مقاله افتضاح، غیرقابل دیدن، غیرقابل شنیدن چه برسد به قابل انتشار، و نیز تهوع آور و مناسب جهت پاک کردن شیشه در شب عید نوروز 1393 می باشد. لذا خواهشمند است ترتیبی اتخاذ فرمایید تا نویسندۀ محترم به ترتیبی که صلاحدید حضرتعالی است به دفتر مجله دعوت شده و تا می خورد از خجالت ایشان به در آیید.

با سپاس

ناراحت الدوله

 نامه کتابگذار اعظم (داور سوم) به سردبیر مجله وزین کتابگذاری

سرور گرامی حضرت آقای سردبیر روحی فداه

با سلام و شادی بر شما و ایل، طایفه، قبیله، قوم و خویشانتان

احتراما مقاله ارسالی در کمال شور و شعف مطالعه شد. نکاتی به شرح ذیل جهت استحضار تقدیم می‌شود:

1.   نخست آنکه باید اذعان کنم که بنده از شنیدن! تک‌تک واژه‌های سراپا مفهومی، جذاب و حیات‌بخش این مقاله چنان دچار شور و شعفی وصف‌ناپذیر شدم که در همان نیمه‌های شب اقدام به دست افشانی و انجام حرکات موزون و غیرموزون معتنابهی همراه با سر و صدای بسیار کردم. این اقدام، آن هم در آن ساعات شب سبب تعجب و حیرت همسایگانم شد تا آن حد که این عزیزان دلسوز، بطور همزمان به پلیس و اورژانس تماس گرفته و از این حالت من گلایه کرده بودند. البته جای نگرانی نیست و سوء‌تفاهم‌ها رفع شده و من اکنون شاداب و سرحال در خدمتتان هستم....

2. قابل ذکر است که نویسنده این مقاله از شاگردان بانشاط و خوش مرام اینجانب بوده و من از همان نگاه اول یک دل نه صد دل عاشق وی شدم. البته فکر بد نکنید! منظورم این است که عاشق قلم وی شدم. بعدها متوجه شدم که پدر نامبرده این قلم را از فرانسه برای وی خریده و تمام تکالیف و مقاله‌های ایشان توسط همین قلم وزین نگاشته می‌شوند. اینجاست که می‌توان گفت که از چنین قلمی سزد که چنین مقاله ارزنده‌ای خلق شود!

3. ساختار ارائه مطالب و عنوان‌بندی تیترها بسیار حساب‌شده و با نشاط بوده بدانگونه که هیچ ایرادی نمی‌توان بدان گرفت! تمام نکات ویرایشی علی الخصوص مساله مهم و حیاتی نیم‌فاصله‌ها در حد اعلاء رعایت شده‌اند. البته بین خودمان بماند. چند روزی است که این نوه شیطان بلای من عینکم را از حیّز انتفاع خارج کرده و از این رو است که قادر به رویت دقیق متون و خواندن واژه‌ها نیستم. همان نوه‌ فوق‌الذکرم را با تزریق شور و نشاط مجازی مجبور کرده‌ام که کنارم بنشیند و مقاله مشارالیه را برایم بخواند. با این حال، با توجه به سابقه پر از شور و نشاطی که از مولف سراغ دارم شک ندارم که همه این نکات با دقت تمام توسط ایشان رعایت شده است!

4. آنچه که مرا کمی البته دقت کنید تنها کمی آزرده‌خاطر کرده، عدم استناددهی ایشان به آثار و آراء وزین اینجانب آن هم به مقدار معتنابه است. از ایشان که خود را شاگردی اهل دل و بامعرفت می‌داند بیش از اینها انتظار داشتم؛ هر چند که به قول آن شاعر معروف: "وفاکنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم * که در طریقت ما کافریست رنجیدن!"

5.   از ذکر سایر جزئیات و اطاله کلام خودداری می‌کنم چون می‌دانم شما هم آنها را نخواهید خواند! بطورکلی معتقدم که سطح علمی این مقاله بسیار بالا و انتشار آن باید صرفا در نشریات آی. اس. آی صورت بپذیرد تا جهانیان بتوانند از سرچشمه‌های نشاط‌آور این مقاله با ولع بنوشند. از این رو، با تمام نشاط و شوری که در خود سراغ دارم به همان نوه فوق‌الذکرم عنوان می‌کنم که جمله نهاییم را برایتان چنین بنگارد: "با توجه به تمام بررسی‌های علمی که بر روی این مقاله انجام دادم سطح آن را بسیار فراتر از سطح نشریه کم‌نشاط شما یافته و از این رو انتشارش را در نشریه‌تان به‌هیچ‌وجه مناسب و به‌صلاح نمی‌دانم".

شاداب باشید

کتابگذار اعظم

[1] صفتی است برای کسی که بار اندوه، غم، غصه، دپسردگی، دپرشن (Depression)، مالیخولیا و هزار درد و مرض روحی و روانی را به دوش می‌کشد.

[2] جهت مطالعه و بررسی سایر متون و منابع لازم به ذکر است، تم اصلی دو شاهکار استاد مهرجویی (پری و هامون) به خودکشی مرتبط است!

[3] مکتبی ادبی، علمی، پژوهشی که به بررسی امکان بهبود و ارتقاء نسخه انسان در اصل تناسخ، به موجودی اندوهناک، اندوه‌پژوهش و اندوه‌محور می‌پردازد تا زمینه مراحل سیر تعالی انسانی از اندوه به فنا را فراهم می‌سازد.

[4] منظور بطور کلی است، نه با الکُل!

کتابگذار اعظم

پیرِ ما و مدیریت دانش

ketabgozar issu02نقل است که پیرمان از گذری می‌گذشت. مسکینی را دید که با خدای خود می‌گفت: "بارالها! بر داده‌ها و نداده‌هایت شکر"!

پیر بر آن مسکین خرده گرفت که "ای مسکین این دعای تو مبنای نظری درستی ندارد." مسکین مضطرب شد و گفت: "یا پیر! من بیچاره را به دعای درست رهنمون باش!" پیر گفت: "ای مسکین! چون خواستی به درگاه باریتعالی دعا کنی بگو: بارالها! تو را به‌خاطر همه داده‌ها، اطلاعات، دانش، خرد و بینشی که عطا کرده‌ای سپاسگزارم!" آنگاه روی به مسکین کرد و گفت: "همیشه بدین‌گونه گوی تا مورد طعنه علماء علم اطلاعات قرار نگیری!" مسکین چون این دعا بشنید دودور دودورکنان سر به بیابان گذاشت و از آن پس کسی وی را سلیم العقل ندید!

ketabgozare azam issu01

ما در برابر دیگران چه کم داریم؟

واقعیتش ما دیگر حالمان بهم خورد از بس ضجه و ناله و بی اعتمادی در این جماعت کتابداران و کتابگذاران دیدیم! مدام گله و شکایت از خدا و خلقش که وای چرا ما هل داده شده ایم در این رشته؟ چرا این درسها را می خوانیم؟ چرا کار گیرمان نمی آید؟ چرا محیط کارمان بدینگونه است؟ چرا خلق الله اینگونه به ما نگاه می کنند؟ چرا ته جیبمان سوراخ است؟ و هزاران چرای دیگر... خواستیم برای یک بار هم شده این موضوع را در این نوشته حلاجی کنیم و ببینم که ما در برابر دیگران چه کم داریم که اینگونه می نالیم و زمین و زمان را به بدگمانی خود آلوده کرده ایم؟! برای این منظور و برای اینکه ذهن دانشجویان جدیدالورود نیز با موضوع آشنا شود، مهم ترین گلایه های مطرح شده توسط این جماعت مطرح و به آنها پاسخ داده می شود:

صفحه1 از2