header001

Ketangozarمدير

«مدير» بر وزن «مْنير» شخص قدر قدرتي را گويند كه زمام امور را به دست با كفايت و يا بي‌كفايتش بخشند تا با امداد از نيروي عقل و تجربت آن را به سر منزل مقصود رهنمون گردد. اقوال متعددي حول و حوش وجه تسميه «مدير» در افواه عامه متداول است، با اين حال «علامه سنجد ميرزاي بي بخار» در اثر با ارزش خويش با عنوان «التحقيق في وجه تسميه اللغات و التفحص و التجسس في افواه العامه و الخاصه من بدء الزمان الا زماننا الحاضر» رآي مقبولي را در اين باره اظهار مي‌دارد. وي حكايتي را نـقـل مي‌كند بدين مضمون كـه:

در زمــان سلطنت «قلمبه شاه سبیلو» رياست مكتبه سلطنتی را فردي كاردان از ديار خراسان بر عهده داشت. چنين نقل شده كه از ذمائم اخلاق وي اين بوده كه هميشه دير بــر مسند كـار خويش ظاهر مي‌گشته و بـدين سبب زير دستانش نيز به اين عادت مذمومه مبتلا گشته بودند. معروف است كه وي بيتي را به لهجه خراساني براي زير دستان و چاكران قرائت می‌کرد كه نزد عام و خاص شهرت بسياري يافته بود بدين مضمون:

 


 

بيت

مو دير ميام ، شما چرا دير مي‌كنين ؟!                   يره شما مو رِ دارين پير مي‌كنين!

 

 اين بيت در السنه مردم مي‌چرخيد تا اينكه به سمع «قلمبه شاه سبیلو» رسيد . از آن هنگام، وی كه تعلق خاطري به اين بيت يافته بــود از راه عتاب و مزاح امير مکتبه خويش را «مو دير» مي‌خواند و بدين ترتيب لغت «مو دير» مصطلح گرديد و با تغيير كتابت آن به «مدير»، براي امراي دوائر و اماكن مورد استعمال قرار گرفت .

 شعر

اي مرد مدير هر چه خواهي تـو بـگير                ليكن زمن اين وقت و زمان را تو نگیر

چون آمدي آخرش سر كار چه سود ؟                   زيـرا بـه مـن و بـه كـار من دادي گیر

گفـتي كـه بـرو دگــر نـبينم رويــت                        الـحق كـه شـدم ز ديـدن رويـت سيـر

دادي تــو نشان بـه مـن سر بي مو را                      گـفتي كـه بـبين ز دست تـو گشتم پير

آخــر چـه كنم مرا ببخش اي جـانـم                         زيـرا كـه حـقيقتــا" شـده كـارم ديــر

حكيم كتابگذار اعظم در افاضات خويش و در حاشيه كتاب «المدير» چنين مي نگارد :

و مدير را هيبتي بايد شير افكن و اخلاقي تند چون فلفل كه چشيدن نشايد؛ تا توان يابد كه زهر چشم معتبري از چاكران و زير دستان خود بگيرد ورنه زير دستان بر وي سوار شوند و او را به خاك سياه نشانند.

مدير را خصايص بسياري باشد كه تمامت آنرا مقال نشايد ولي آنچه ظاهر است كلفتي گردن ايشان باشد و البته تخصص در اين باب چندان موردي ندارد؛ چنانكه گاه مدير مكتبه‌اي بيني كه هيچ در اين باره نداند و تنها به مدد اعتبارش بدين جايگاه فاخر دست يازيده است و وا اسفاه از ضربات و لطمات اين فقره كه خانمانسوز باشد .

 خشايارالممالك متخلص به «اخمو» سروده‌اي در باب امير مكتبه خويش دارد بدين مضمون :

شعر

اي بـنـازم آنــكه را در مـكـتـبـه[1] بــا قـدرتش                لــرزه انـدازد بــه يـاران مـحـل خــدمتش

نــام او بــاشد مــدير و جملگي را زيـن سبب                  ترس بسيار آيد از جاه و جـلال و شـوكتش

هر چــه را گويد بدون شك بدان بـاشد درست                  چونكه باشد صد برابر بـهتر از مــا فـكرتش

دارد از هــر رشته اي يــك مـدركي بـا اينهمه                     از عـلـوم مـكتبه مــدرك نــگشته قـسمتش

شايــد ايــن پرسش به ذهن هر كسي آيد پديد                   اين تخصص با عمل آخر چـه باشد نسبتش ؟

آنــكه او را مـفـتـخـر كــرده بـه عنوان رئيس                   در چـنين بــابــي نـكرده گوئي هرگز دقتش

گــرچــه بــاشد نــابلد هرگز ندارد غـصه‌اي                     چـونكه او را مـي‌دهد يـاري مقام و شهرتش

نام و عنوانش برايش بـوده كــافي تــا كــه او                     در مـحيـط مـكـتـبـه بـر پـا بـسازد دولـتـش

نكته‌اي ديگر بگويم از چنين شخصي  شخيص                    گـر چـه مـي‌دانم كـه دارم مي‌كنم من غيبتش

خلق او بـاشد چنان بـد كـه نـديـدم تـاكـنـون                       حــاكمي اينگونه بــاشد بــد عُنُق بــا ملـتـش

شير وحشي را نمايد همچو موشي سر بــه راه                     بــا نـمـايـش دادن يــك چـشمه اي از قوتش

گوش هر فرد مخالف را كشد با دست خويش                     تــا هـمـيشه مــايــه ای گــردد بــراي عـبرتش

الـغـرض بـا خـود بـگويم بـعد ديدارش مدام                    اي بـنـازم اخــم زيـبـاي مـــديـــر و هيبتش

 

کتابگذار اعظم

 

 

[1]  در برخی نسخ «سازمان» به جای «مکتبه» در شعر آمده است.

 

SHOKشوک

 آنکه با پنبه سرت را می‌زند شوک می‌دهـد       و آنکه با خنده «نه» پاسخ می‌دهد، شوک می‌دهد

آن کسی که با وجـود ادعــای زیرکــــی       می سُرد هر جا که پایش می‌نهد، شوک می‌دهد

فرد زن‌داری که دارد قرض و وام بی‌حساب      در پــی یک عشق دیـگر می‌دود، شوک می‌دهد

تنبلــی که در پی اِس اِم اِس یــارانـــه‌ها         از درون رختخــوابش می‌جـهد، شوک می‌دهد

آنکه با یک ظاهر مقبول و ناز و دلنشیـــن         ناگهــان اموال مردم مـی‌بــرد، شوک می‌دهد

فرد رندی که به ظاهر یک مدیر ارزشی‎‌ست        مـی‌شود دزد و به خـارج می‌رود، شوک می‌دهد

افسوس کتابخانه ها کم شده اند (طنازی های خوشحال)

  امیرحسین خوش حال شاعر خوش‌ذوق و طنزپرداز مشهدی تقاضای دست‌اندرکاران شناسه را برای ارسال چند اثر طنازانه با محبت پذیرفتند. در زیر، رزومه کوتاهی از فعالیت‌ها و تألیفات ادبی ایشان تقدیم می‌شود:18

ـ دبیر بخش شعر ماهنامه‌ی « طنز و کاریکاتور بچه‌مشد »

ـ همکاری با روزنامه ی خراسان به عنوان شاعرطنزپرداز

ـ دبیر بخش طنز نشریه‌ی « موج آفتاب » در زمان انتشار

ـ همکاری با نشریه‌های دیگر چون کتاب هفته‌ی خبر، بُعد پنجم و ...

17

دوای درد نادانی (شعر طنز)

شعرهای طنز کتابگذار اعظم

از زبان یک مایه‌دار:

من از بس مایه‌دارم غم ندارم

و از بس تاجرم همدم ندارم

نمی‌خوانم کتاب از بس گشادم

که از بس عاقلم، مخ کم ندارم

حال خواندن

ketabgozar1 issu09لحظه‌ای گوشـی نمی‌افتد زمین از دســت من                چونکه در وایــبر و یا لایــنم و یا گوگــل پــــلاس!

یــا که باشــم در تلــگرام و اینســتا دائــمـاً                در پی چک کردن عکس و مُـد و شـکل و لـبــــاس!

یـا که دارم صـد پـیام از جـی اِفـانِ دلـبــرم                 یـا کـه در حــال تمـاســم، یا که در ردِّ تمـــــاس!

یـا کـه مشـغولم به بـازی کِلَـش یا که به پــو                یا که در چـــت هستم و مشغول صحبت یا که لاس!

استـراحـت می‌کنـم، فکـرم ولـی با آرزوست!               آرزو دارم روم روزی به خــــارج، لاس وگـــــــاس

جنون کتابخوانی

Ketabgozar issu09از قدیم و ندیم گفته اند دیوانگی هم برای خودش عالمی دارد. آن هم چه عالمی؟ دبش!...

دیوانه شو تا جهان به کامت بشود         انس و پری و حور غلامت بشود

Ketabgozar issu08منزلت (شعر طنز)

رشته خـود را هويدا كن كمال ايـن است و بـس               ضعف را در خويش پيدا كن كـمال ايـن است و بـس

چون بشد پـرسش ز نــام رشته‌ات اي نــازنين               نــام آنــرا زود افـشـا كــن كـمال ايـن است و بـس

گرچه نــام رشته تــا حــد زيـادي نــارساست             نارسائي را تــو امـحـا كــن كـمال ايـن است و بـس

چون عروسان می‌کشی خجلت مداوم بی‌دلیل         خجلت خـود را مـداوا كــن كـمال ايـن است و بـس

از چه خجلت می‌کشی ؟ از ذكر نام رشته‌ات؟           از چنين شرمي تو پروا كـن كـمال ايـن است و بـس

گر كـه افتادي بــه دام جــاهلان نـخبـه نــام           بـا چنيـن قومي مدارا كــن كـمال ايـن است و بـس

تا به كي گوئي كه باشد منزلت پايين و پست؟       شوق خدمت را بـه دل جا كن كمال اين است و بـس

فوائد مشارکت فعال در همایش‎های انجمن

ketangozar issu06"همایش گرد" در کتاب خود با عنوان "الهمایش‎های سمینهاری" و در فصل "فی‌الانجمن الکتابگذاری" چنین می‎نگارد: "سنوات مدیدی است که الاحقر در محافل و همایش‌های انجمن کتابگذاری شرف حضور دارم ولی در احسن‌الحال به غیر از پاکتی ساندیس و دانه‎ای کیک، اطعمه و اشربه دندان‌گیر دیگری نصیبم نشده است". البته پس از غوری که در متون و اظهار نظرها داشتم به اظهار نظر عجیبی از جناب ناراحت‌الدوله برخوردم که در آن به سمینهاری اشاره داشته‌اند که در عام‌البرف و در منطقه خوش آب و هوایی موسوم به مکتبه ملی جنب متروی حقانی منعقد گردیده است.

گفتگو با یک دانش‌آموخته رشته علم اطلاعات و دانش‌شناسی

ketangozar issu05با الهام از قطعه" هوشيار و مست" شاهكار بانو پروين اعتصامي

 

دوستي در ره مرا ديد و گريبانم گرفت       *      گفتمش اي دوست اين پيراهن است افسار نيست

گفت آخر گشته ام بيكار در اين رشته ام       *       گفتمش جرمم چه باشد كز برايت كار نيست

گفت يادت رفته از گفتار پر اميد خويش       *          گفتمش اين حافظه گويا دگر هشيار   نيست

گفت مي گويم برايت آنچه از يادت برفت     *        گفتمش آري بگو اي چون تو خوش گفتار نيست

 

طنز: نامه سه داور به سردبیر برای یک مقاله!

ketabgozar issu03یکی از دانشجویان بخت‌برگشته پس از بیست و هفت هشت سال عمر بی‌عزت و بدون داشتن هیچ نوع شغل و همسر چه از نوع دائم و چه از نوع موقت! حال به مرحله‌ای رسیده که برای دفاع از پایان‌نامه‌ مقطع کارشناسی ارشد نیاز مبرم به پذیرش مقاله‌اش دارد. پس از چندماه که از ارسال مقاله‌اش به دفتر یک نشریه علمی-پژوهشی محترم می‌گذشت روزی پاکتی از دفتر آن نشریه به دستش رسید که در آن سردبیر محترم نشریه ضمن رد کردن مقاله‌اش، سه نامه سه داور مقاله را نیز به پیوست جهت اطلاع ارسال کرده بود. متن این سه نامه به شرح زیر است:

نامه محزون‌خان (داور اول) به سردبیر مجله وزین کتابگذاری!

سردبیر محترم

سلام

احتراماً مقاله ارسالی در کمال یأس، حزن و اندوه بی‌پایان، جهت داوری مطالعه و بررسی شد. خواهشمند است موارد زیر را جهت افزودن به اندوه و فراهم‌آوری پیش‌زمینه خودکشی به نویسندۀ محترم مقاله ابلاغ فرمایید.

پیرِ ما و مدیریت دانش

ketabgozar issu02* نقل است که پیرمان از گذری می‌گذشت. مسکینی را دید که با خدای خود می‌گفت: "بارالها! بر داده‌ها و نداده‌هایت شکر"! پیر بر آن مسکین خرده گرفت که "ای مسکین این دعای تو مبنای نظری درستی ندارد." مسکین مضطرب شد و گفت: "یا پیر! من بیچاره را به دعای درست رهنمون باش!" پیر گفت: "ای مسکین! چون خواستی به درگاه باریتعالی دعا کنی بگو: بارالها! تو را به‌خاطر همه داده‌ها، اطلاعات، دانش، خرد و بینشی که عطا کرده‌ای سپاسگزارم!" آنگاه روی به مسکین کرد و گفت: "همیشه بدین‌گونه گوی تا مورد طعنه علماء علم اطلاعات قرار نگیری!" مسکین چون این دعا بشنید دودور دودورکنان سر به بیابان گذاشت و از آن پس کسی وی را سلیم العقل ندید!

صفحه1 از2