header001

توپ و توت

pazooki issu01چندی قبل نهاد کتابخانه‌های عمومی تعدادی بادکنک که آرم نهاد روی آن‌ها درج‌شده را به کتابخانه‌ها فرستاد. بهانه خوبی بود تا بچه‌هایی که همراه پدر و مادرشان به کتابخانه می‌آیند را سرگرم کنیم. هرچند گاه دردسرهای خودش را دارد...

خانم جوانی همراه با پسربچۀ کوچکش وارد کتابخانه شد. توجهم بیشتر جلب شد وقتی دیدم مادر که کمی عصبی به نظر می‌رسید، دست پسرک کپل خود را محکم گرفته و درحالی‌که او را به زور داخل کتابخانه می‌کشید گفت: «دیگه نمیارمت کتابخونه!». پسرک هم که مشخص بود زورش از مادر بیشتر است درحالی‌که که پایش را روی زمین می‌کشید پشت چشم نازک کرد و با لجبازی و بی‌میلی گفت: «خب نیـــار» و در همین حال چشمش به من افتاد. درحالیکه سعی می‌کردم عامدانه تن صدایم را پایین‌تر ببرم تا نشان بدهم باید سکوت را رعایت کنند گفتم: «سلام آقا. اینجا کتابخونه است! باید آروم با هم صحبت کنیم».

 

کتـابدارتِـراپی

pazooki issu01«در میان اعضاء کتابخانه افرادی پیدا می‌شوند که رو‌به‌رو شدن با آنها برای کتابدار یک فرصت خاص است. باید قدر این فرصت‌ها که خیلی راهگشا و کار راه‌انداز است را دانست». این جملات را بارها از همکار باسابقه‌مان شنیده بودم و منِ کم‌سابقه مترصد فرصتی بودم که یکی از این فرصت‌ها را در ازای کتابدار بودن به دست بیاورم. تا آن روز که هنگام ورود اطلاعات اعضاء، چشمم به عبارت مقابل «شغل» عضو جدید خورد که نوشته شده بود «مشاور»؛ کبکم خروس خواند که سرانجام بلیت ما هم برنده شده است. چند روز بعد، آقای «مشاورِ» جوانِ نحیف و لاغراندامی که تقریباً سی‌ساله به نظر می‌رسید، برای دریافت کارت عضویتش به کتابخانه آمد. سلام و علیک گرمی کردم و ابراز خوشنودی و خوشبختی از اینکه فرد فرهیخته و صاحب کمالاتی کتابخانه‌مان را منوّر کرده است. آقای مشاور هم با ذوق‌زدگی در عین شکسته‌نفسی، تعریف و تعارفات مرا پاسخ داد. سپس پرسیدم کجا کار می‌کنند که گفت در کلینک نیروی انتظامی نزدیک کتابخانه. گفتم: «چه خوب، پس شاید مزاحمتان شدیم؛ اگرچه از مشاورۀ تحصیلی و پیش از ازدواج ما گذشته است».

چشمهایش!

sadeghi issu03هفته‌های اولی بود که بعد از 4 سال کار در یک کتابخانه تخصصی با مراجعان محدود، وارد مجموعه کتابخانه دانشگاهی شده بودم. آن هم دانشکده ریاضی که همیشه از درسش و اسمش وحشت و نفرت داشتم! گرچه رسماً استخدام شده بودم، اما زیاد خوشحال نبودم چون همه چیز برایم گنگ و مبهم بود و محیط و مراجعان بسیار ناآشنا. تلاش می‌کردم که به سرعت مجموعه و مراجعانش را بشناسم. از این گذشته، روش درخواست کتاب بچه‌های ریاضی خیلی جالب بود. این بچه‌ها (مثل بسیاری از دانشجویان سایر حوزه‌ها) کتاب را به اسم نویسنده می‌شناختند، نه عنوان یا موضوع. همین باعث شده بود تا شناخت مجموعه کتابخانه برایم سخت‌تر شود.

دوچرخه های طلایی

pazooki issu01صبح اول وقت در حال ورود اطلاعات اعضای کتابخانه بودم که آقای جاافتاده‌ای وارد کتابخانه شد. او را نمی‌شناختم اما از سلام و علیک گرمی که کرد مشخص بود که از مشتریان کتابخانه است. سراغ مسئول کتابخانه را گرفت. گفتم برای کاری رفته‌اند بیرون. پرسید: شما تازه به این کتابخانه آمده‌اید؟ من عضو ده سالۀ این کتابخانه هستم. پاسخ دادم بله، چه جالب. از اینکه یکی از اعضاء قدیمی را می‌بینم خوشحالم. می‌خواست که عضویتش را تمدید کند. یکی از بزرگترین لذت‌های کار کتابداری آن وقتی است که عضوی قدیمی و فرهیخته را برای تمدید عضویت و تجدید مدت استفاده از کتابخانه ببینی. حس غرور خاص و دلپذیری دست می‌دهد. خوشحالی و خرسندی خودم را از این بابت ابراز کردم و برگۀ عضویت را تحویل دادم و خواستم که اطلاعاتشان را وارد کنند. 

pazooki issu01

آقای 23

دم دمای غروب است که مرد جوانی وارد کتابخانه می‌شود و به سمت میز کتابدار می‌آید. ظاهری آراسته و لبخندی بر گوشۀ لب دارد که او را متشخص‌تر نشان می‌دهد. می‌گوید: «می‌خواستم عضو کتابخانه شوم». نگاهی به ساعت می‌اندازم چیزی تا اتمام مدت زمان کاری نمانده اما به خودم می‌گویم اضافه شدن یک کتابخوان به کتابخانه، ارزش بیشتر از ساعت اداری وقت گذاشتن را دارد. فرم عضویت را به دستش می‌دهم و می‌گویم: «لطفاً این فرم را تکمیل کنید». نامش را از روی برگه‌ای که مشغول تکمیل آن است، نگاه می‌کنم تا داخل دسته قبض بنویسم و زودتر برایش قبض صادر کنم و در زمان صرفه‌جویی شود. فرم تکمیل شده و هزینه ثبت نام را می‌گیرم و قبض را به دستش می‌دهم. قبض را جور خاصی برانداز می‌کند. می‌گویم: «لطفاً شمارۀ بالای قبض را بخوانید تا در برگه عضویتتان بنویسم». می‌خواند: 17923 با تعجب می‌گوید: «نه». می‌گویم: «بله؟ درست است. همین شماره است، درست خواندید». می‌گوید: «نه، یعنی بله. اما...». دوباره می‌خواند: 17923. زمان تنگ‌تر از آنی است که علت این‌همه تعجبش را از یک شمارۀ قبض ساده بپرسم. می‌رود و چند روز بعد برای گرفتن کارت عضویت می‌آید. قبض را از او می‌گیرم و کارت را تحویلش می‌دهم.

صفحه3 از3