header001

گر سنگ از این حدیث بنالد، عجب مدار...

Zarei issu07«یا کمیل! آرام باش تا شهره نشوی؛ خود را نهان کن تا نامت نبرند؛ بیاموز تا عالم شوی؛ لب فرو بند تا سالم مانی؛ اگر خدا دینش را به تو بشناساند، چه باک که مردم را نشناسی یا آن‌ها تو را نشناسند (تحف العقول، ص 242).

همیشه نام و نشان بزرگان را درگذشته‌ها می‌جوییم، گذشته‌هایی دور و بی‌بازگشت؛ بی‌آنکه بدانیم بزرگان، هرگز در ظرف زمان نمی‌گنجند. بزرگان، میزبانان شایسته تاریخ‌اند و هرگز غبار فراموشی بر روی آن‌ها نخواهد نشست؛ آن‌ها در همه حال امروزی‌اند؛ همیشه از اهالی امروزند.

داستان ما، قصّه بزرگ‌مردی از تبارِ علم و دانش و دانش‌اندوزی است. فروتنی که نه در پی نام بود و نه سودای نان داشت. بی‌هیچ ادّعا و به‌دوراز هر غوغا، در کتابخانه و دانشگاه می‌آموخت و می‌آموزاند.

رنجیده‌خاطری نداشت، گرچه خاطری رنجیده داشت. رنج‌کشیده و رنج‌دیده بود، از معلمی در روستا تا والاترین جایگاه اجتماعی و باوجود محرومیت‌ها، قد کشیده بود. او درخت بخشنده عصر ما بود و از وجود نازنین و ناتمامش به دیگران می‌بخشید.

دو ملاقات

Akbari issu06دانشجوی کارشناسی بودم، آن روزها بیش از آنکه به فکر درس و کلاس باشم به فکر فعالیت‌های جانبی بودم. ایده ایجاد اتحادیه دانشجویان کتابداری تازه شکل‌گرفته بود و برخی دوستان در این زمینه چند جلسه‌ای را هم برگزار کرده بودند. یادم می‌آید من تازه به جمع این دوستان اضافه‌شده بودم. قرار بود با برخی از اساتید رشته در خصوص تشکیل اتحادیه مشورت کنیم و از آن‌ها ایده بگیریم. افتخار صحبت با دکتر حری نصیب من شده بود ... .

بهتر از حری!

sharif issu07برگ اول، امروز 10 اردیبهشت 94

گاه‌گاهی دلم که می‌گیرد، دفتر خاطراتم را ورق می‌زنم و نوشته‌های قدیمی را مرور می‌کنم. برخی خاطرات سال‌های 83 تا 85 بازندگی دانشجویی‌ام در دانشگاه تهران عجین شده است و لابه‌لای برگه‌ها، نشان از استادی است که شاگردش بودن، فرصت گران‌بهایی بود؛ زنده‌یاد دکتر عباس حری را می‌گویم. درباره استاد بسیار نوشته‌اند. هر کس از زاویه‌ای نگریسته و به‌قدر فهم خود، او را فهمیده است. من اما امروز دلم برای خاطرات ساده‌ای تنگ است که تمام زیبا بودنش به‌سادگی آن است. مثل جریان ساده اما دوست‌داشتنی زندگی!

بوسه بر پیشانی

Fattah 01i issu07شاید من تنها فردی باشم که دکتر حری بر پیشانی‌اش بوسه زده است. داستان ازاین‌قرار است:

هنگامی‌که دکتر آزاد، همکار و دوست دیرینه‌ام، که مدت‌ها در یک اتاق در دانشکده هم‌نشین بودیم درگذشت (29 اسفند 1388)، من در سفر نوروزی بودم و این خبر ناگوار را تلفنی از دکتر دیانی شنیدم. شوربختانه نمی‌توانستم سفر را ناتمام گذارم و به مشهد برگردم زیرا من راهنمای دو سه خانواده همراه خود در کویر کاشان و نائین بودم. از این بابت ناراحت بودم که احساس می‌کردم باید در مراسم تشییع، به خاک‌سپاری و سوگواری‌های بعدی حضور می‌داشتم. احتمالاً سایرین و اعضای حرفه هم همین انتظار را از من می‌داشتند.

چند خاطره از استاد آزاد: سه فلش بک + یک افتخار + یک حسرت (به یاد دکتر آزاد)

1Zahedi issu07) بستنی نونی (دوره لیسانس، بستنی اصل طلاب) (صفا، صمیمیت، شوخ‌طبعی)/ 2) مراسم بزرگداشت (احترام به استاد و بزرگی) (احترام به خانواده، احترام به پیشکسوت)/ 3) همایش کتابخانه‌های آموزشگاهی (هم‌اتاقی) (بی غل و غش، وفاداری) /4) دست‌خط ماندگار (کار پژوهشی درس مطالعه مستقل ارشد) (افتخار، غرور، یادگاری)/ 5) حسرت (دفترچه یادداشت پژوهشی) (حسرت، افسوس)

حال که می‌خواهم برای استاد بزرگی هم چون شادروان دکتر اسدالله آزاد مطلبی بنویسم واقعاً نمی‌دانم آیا در توانم هست حق مطلب را برای ایشان ادا کنم تا خوانندگان،درک درست و دقیقی از آنچه هدفم بوده است داشته باشند یا خیر؛ امیدوارم چنین باشد!

در حاشیه مراسم بزرگداشت دکتر عباس حری در 27 فروردین 1393/ مشهد

Modiramani issu07بيست و هفتم فروردین‌ماه 1393، مراسم بزرگداشت دکتر حری در مشهد برگزار شد. قصد ندارم كه از اين مراسم بگويم چراكه بی‌تردید گزارش مراسم را خوانده‌اید و تصاوير را هم دیده‌اید. حضور تک‌تک افراد بيانگر ميزان احترام به انسانیت و ارزش والاي او بود.

پيش از همه خداي را شاكرم كه فرصت حضور در اين جمع را يافتم. حضور در اين نوع مراسم ابعاد گوناگون و شايد بهتر است بگويم حاشیه‌هایی متفاوت دارد. به‌ویژه سخنرانی‌ها و سخنران‌ها و باریک‌تر از آن، واژه‌هایی كه بر زبان می‌آیند و در فضا جاري می‌شوند. همگی حاكي از انرژي و عشق والايي بود كه در فضا موج می‌زد. از ايشان كه صحبت می‌شد، همان حس بیداری، هشیاری، شعور و آرامشي را يافتم كه در کلاس‌هایش تجربه کردم. کلامش از جنس و گونه‌ی دیگری بود. با فکر سخن می‌گفت و با هر واژه‌ای، تلنگرهایی ماندنی در ذهن ایجاد می‌کرد (به تماشاي روزهاي سپيد، عطف، 1392)

به یاد استاد عزيزم دکتر عباس حرّی

Noroozi issu07نخستین بار مرحوم دکتر عباس حرّی را در دوره کارشناسی در دانشگاه شیراز، زماني که برای سخنرانی تشریف آورده بودند، زیارت کردم و همان‌جا در دل آرزوی شاگردی ‌ايشان را نمودم. یک سال بعد یعنی در پاییز 1377، این افتخار در درس «روش تحقیق» در دوره کارشناسی ارشد در دانشگاه تهران ‌نصيب بنده شد. سال بعد هم در درس «نمایه‌سازی و چکیده‌نویسی» این سعادت ‌را داشتم. دکتر حرّی در درس نمایه‌سازی مرا شیفته خود و بحث «نمایه‌سازی» کرد.

گالری تصاویر دکتر حری و دکتر آزاد

issue07 05برای یادنامه استادان شادروان، دکتر آزاد و دکتر حری، سیلی از عکسها به دست ما رسید که نشان می دهد، این دو بزرگوار چقدر محبوب، تأثیرگذار و شناخته شده هستند. به دلیل اینکه تعداد عکسها بسیار زیاد بود، تصمیم گرفتیم همه تصاویر را در دو گالری مجزا قرار بدهیم تا علاقمندان، یادی از گذشته کرده و به قول معروف با این عکسها خاطره بازی کنند! این دو گالری را می‌توان در دو صفحه مجزا با نام‌های گالری تصاویر دکتر حری و گالری تصاویر دکتر آزاد مشاهده کرد. در صورتی که دوستان تمایل دارند یادداشت و دل نوشته‌ای برای این دو عزیز ثبت کنند، می‌توانند در قالب مطالب دیگری که سایر عزیزان نوشته‌اند، در قسمت "اضافه کردن نظر جدید" دیدگاه خود را بیان کنند.

در این تصویر، شادروان دکتر حری، از چپ به راست، نفر اول، و شادروان دکتر آزاد نفر دوم هستند

روح این دو بزرگوار شاد و همنشین رحمت خداوند باد

یک جرعه کتاب (خاطره)

pazook1i issu08دقایق پایانی ساعت کار کتابخانه در غروبی سرد و زمستانی است. آسمان به قرمزی می زند و برف سنگینی می‌بارد. از آن هواها که بیش از هر چیز ترس و تنهایی را القاء می‌کند. سرمای سوزناکی از درز پنجره داخل می‌شود. جز برفی انبوه و مه غلیظی که به قرمزی می زند چیزی قابل‌مشاهده نیست. سالن‌های مطالعه این جور وقت‌ها زودتر خالی می‌شوند. در بخش مرجع و نشریات هم کسی نیست. هول برم می‌دارد مخصوصاً آن زمان که سکوت سنگین کتابخانه با صدای پارس سگ‌ها از دوردست شکسته می‌شود. یک آن فکر می‌کنم نکند سگ‌ها همین نزدیکی باشند، نکند سگ‌ها بوی خطر شنیده‌اند که این‌طور پارس می‌کنند. تصورات واهی را پس می‌زنم و تصمیم می‌گیرم در دقایق باقی‌مانده حواسم را به کار دیگر معطوف کنم تا مگر لحظه‌ها زودتر سپری شوند. میزهای مطالعه و قفسه نشریات را مرتب می‌کنم، تازه‌های کتاب را در ویترین ورودی کتابخانه می‌چینم، کارت‌های عضویت را مرتب می‌کنم....

چشمم به چند کتاب از امانت بازگشته که روی چرخ کتاب جا خوش کرده‌اند می‌افتد. کتاب‌ها را برمی‌دارم تا سر جایشان قرار دهم. چشمم به جلد کتاب می‌خورد. مجموعه شعر سهیل محمودی است. مشتاق می شوم تورقی بکنم. با دیدن عنوان کتاب «خانه هنوز سیاه است» و تداعی فیلم تلخ و فضای خاص و سیاه و سفیدی که سال‌ها پیش با عنوانی مشابه دیده‌ام، از خیر آن می‌گذرم. نور خفیف میان قفسه‌ها و لامپ‌های یکی در میان سوخته، هوهوی سرمایی که از در و پنجره‌ها به گوش می‌رسد و راهروی باریک ورود به مخزن، دالان‌های مخوف تصویر شده در داستان‌های پلیسی را تداعی می‌کند. مرددم که کتاب‌ها را در قفسه قرار دهم یا بگذارم برای فردا. با تلقین چند جملۀ انرژی‌بخش دل را به دریا می‌زنم و داخل مخزن میروم.

دو خاطره: در جستجوی رسالت گمشده یک کتابدار

خاطره اول:

Anismiri issu06از آن دست مراجعه‌کنندگانی بود كه در هر هفته حداقل يك بار او را می‌دیدیم می‌دانستم دانشجوي رشته حقوق است و تقریباً هميشه همراه کتاب‌های حقوق كتابي در مورد گل‌های آپارتماني،‌‌فرنگی، گل رز و ...كتابي را به امانت می‌گرفت و بارها او را در كتابخانه مشغول خواندن چنين کتاب‌هایی می‌دیدم. آدم كنجكاوي نيستم اما شناختن نيازها، تمايلات و انگیزه‌های مراجعه‌کنندگانم را جزئي از كارم می‌دانم دوست دارم بدانم خانم خانه‌داری كه مدت‌هاست کتاب‌هایی در مورد بيماري خاصي مثل ام‌اس را مطالعه می‌کند از چه دردي رنج می‌برد و دوست دارم بدانم خانم جواني كه هر ماه با فهرست جديدي از کتاب‌های مربوط به روانشناسي به كتابخانه می‌آید از كجا و براي چه منظوري اين فهرست را تهيه كرده است. دانستن اين كه يك خانم خانه‌دار با بیماری ام‌‌اس دست و پنجه نرم می‌کند و خانم جوان فهرست کتاب‌هایش را از روان‌پزشکی می‌گیرد كه در حال درمان بيماري افسردگي همسرش است شايد براي يك كتابدار دانستنی‌های خوشحال‌کننده يا اميد بخشي نباشند. اما من در لابلاي اين دانستنی‌ها به دنبال يافتن رسالت گمشده خويشم. من در لابلاي اين دانسته‌ها سنگيني مسئوليتي را حس می‌کنم كه گاهي شانه‌هایم را ناتوان می‌سازد و اين بار شايد صحبت با اين دانشجوي باانگیزه و سرشار از شور و شعف پنجره‌ای تازه را برايم بگشايد و من بتوانم از بازترين پنجره مردم اين شهر را به تماشا بنشينم.

یادی از آن روزها ... (یک قدم پس از نقد)

Akbari issu06روزهای آخر سال 85 بود، سیزدهم اسفندماه. سرمای زمستان کم‌کم جای خود را به هوای مطبوع بهاری می‌داد. ادکا اولین تجربه‌های خودش را داشت اجرایی می‌کرد، قرار بود آن روز اولین بحث آزاد ادکا با عنوان "انجمن کتابداری و اطلاع‌رسانی ایران" برگزار شود. دل تو دلِ بچه‌ها نبود اضطراب‌های همیشگی از برگزاری یک برنامه (خصوصاً که این برنامه از اولین برنامه‌های اجرایی ادکا بود.)، قرار بود بحث ساعت سه‌ بعدازظهر داخل اتاق شور