header001

استادی که من می‌شناختم: آ ...ز...ا....د را می‌گویم ..... به‌راستی آزاد بود!

Haratiyan issu07قامتی استوار داشت و خم شدنش را یک‌بار بیشتر ندیدم؛ آن‌هم روزی که برای بوسیدن دست استادش پوری سلطانی خم شد[1].

سخن گفتنش لحنی خاص داشت؛ محکم، با ادبیاتی درست. اوایل حدود بیست و اندی سال پیش، وقتی جوجه دانشجو خطاب می‌شدم، هنگام عبور از کنارش دست‌وپایم را جمع می‌کردم و