header001

Garivaniخاطرات صددرصد واقعی یک کتابدار پسا برگه‌دانی

 

خاطره اول

امروز کل شیفتم را از اول تا آخر وقت، فقط به کسانی که در بازگشت کتاب تأخیر دارند زنگ زدم. هزار و دویست و چهل و سه کتاب با تاخیر داشتیم.

اول وقت که شروع کردم به زنگ زدن، خیلی مؤدب و با احترام سلام و عرض ادب می کردم و مثل جوگیرها  فرارسیدن نوروز باستانی را پیشاپیش تبریک می گفتم . لهجه ام مهربان و به لهجه تهرانی ها نزدیک بود. با کمال احترام از آنها خواهش می کردم که کتاب ها را بیاورند تحویل بدهد. از بخشودگی جرائم عمد و غیر عمد کتاب ها می گفتم. طوری حرف می‌زدم که به آنها احساس خوشایندی از اینکه کتاب های امانتی شان، سیصدو پنجاه و شش روز تاخیر دارد، دست می‌داد. بعضی ها هم احتمالا توی دل‌شان می گفتند نکند زانتیایی، ویلایی توی مسابقه ای برنده شده‌اند و تأخیر کتاب مقدمه‌ای برای دادن آن خبر خوش است. لحنم تا اینقدر خوب و خوش بود.

 

 

آرام و متین به بهانه‌های تأخیرشان با دقت گوش فرا می‌دادم .یکی می‌گفت یادش رفته، یکی می‌گفت پشت کمد افتاده، یکی می‌گفت باردار است و همه مراحل بارداری را گام به گام برای من توضیح می داد. یکی اصلا یادش نبود که کتابخانه عضو بوده و ششصد و هفتاد روز پیش پنج تا کتاب امانت برده و نیاورده است.

یکی هم وقتی زنش باردار بود کتاب «فرهنگ نامها» را امانت برده بود. وقتی زنگ زدم کتاب را آورد. بچه‌شان همراه‌شان بود. دو ساله شده بود. اسمش را هم بنیامین گذاشته بودند.

ولی آخر وقت وضع کاملا  فرق می‌کرد. خسته شده بودم . فکم درد می‌کرد. لهجه‌ام برگشت. بجنوردی شد. گاهی هم ترکی. زنگ می‌زدم فقط می‌گفتم سلام کتابها را بیاورید. هنوز داشتند علت تأخیر را توضیح می‌دادند که مکالمه را تمام می‌کردم. می گفتم خاخا مِدانم. به یکی که آشنا بود و آخر وقت به او زنگ زدم . فقط گفتم: ساسِّه (تنبل) کتابارو بیار. فکم درد گرفت. غش کرده بود از خنده. مثل امیر، رانندۀ روستامان که پلیس او را جریمه کرده بود گفته بود: پلیس کافری کافر رحم نداری . من هم که از دست بهانه‌هایشان، کفری شده بودم گفتم: همه تان کافرید کتاب ها را نمی‌آورید.

هنوز اوضاع بدتر نشده بود زنگ زدن را متوقف کردم تا فردا دوباره شروع کنم.

 

 خاطره دوم

 یک عضو کتابخانه مان توهم دارد.گاهی دچار توهم و بدبینی می شود. فحش و بد و بیراه نثار ما می‌کند و  می‌رود. حتی یک بار آن اوایل، اشکم را هم درآورد.

وقتی او لابلای قفسه ها، کتاب انتخاب می کند، نباید با کسی حرف بزنم، چون فکر می کند درباره او حرف می زنیم. وقتی از اینترنت استفاده می کند، نباید پشت سیستم بنشینم. فکر می کند دارم چک می کنم. همه ما کتابدارها را پیرزن خطاب می کند.

با من خوب بود. من هم مراعات حالش را می کردم تا اینکه دچار این توهم شد که فکر می کرد، من عاشقش شدم. مثلا یک بار که به بچه‌ها گفته بودم این میز و صندلی های قراضه، مثل جهیزیه مادربزرگ، جهیزیه من هستند و از وقتی به کتابخانه آمده ام، آنها هستند. او این حرف من را به خودش گرفته بود که گریوانی مثلا می‌گوید جهیزیه هم دارم.

 این قضیه عاشق شدن را وقتی فهمیدیم که رئیس‌مان از او پرسیده بود چرا توی محیط عمومی به کتابدار ما بی احترامی و توهین کرده‌ای؟ به رئیس‌مان گفته بود گریوانی عاشقم شده بود، خواستم زهره چشم بگیرم. گفته بود نه تنها عاشق من، بلکه عاشق همه پسرهای کتابخانه است. یک بار، یک تقویم سال جدید که تبلیغاتی بود و انگار کسی به او داده بود و داخل تقویم پر از قلب و جیک جیک عاشقانه بود، به من داد. هدیه هایش را هم جرأت نمی کنم نگیرم. تقویم را توی کشو گذاشتم. احتمال می دادم دوباره برگردد پس بگیرد که این اتفاق افتاد. تقویم را پس گرفت. چند روز بعد، دوباره تقویم را با قلب های خط خطی بدون هیچ حرفی آورد روی میز گذاشت و  رفت.

کتاب هایی که به کتابخانه اهدا کرده صفحه اول و روی جلد، آنجا که اسم و فامیلش را نوشته با قیچی جدا کرده و می گوید هیچکس نفهمد این کتابها را من اهدا کردم.

مدتها بود که دیگر کتابخانه نمی آمد و من هم نمی دیدمش تا اینکه مریض شدم رفتم درمانگاه. از پله ها که رفتم بالا او را دیدم. اصلا نفهمیدم آنجا کارمند بود. نگهبان بود. مریض بود. شاید هم دکتر بود. هر چه بود قبل از این که مرا ببیند سریع از پله ها برگشتم پایین. با شوکی که به من وارد شده بود، مریضی‌ام خوب شد.

دیروز با دوستم رفته بودیم شهربازی. داشتیم مثل دو تا قمری چاق که دیگر توان پرواز کردن ندارند و فقط می توانند تند تند راه بروند، راه می رفتیم. مثل مرغابی پالتِ پالت می کردیم و برای خودمان موسی کو تقی می‌خواندیم که من یکهو مثل تیری که از غیب به من بخورد، از دوستم عقب ماندم و با همان تیر در قلب خودم را عقب عقب کشیدم. رفتم پشت شمشادهای کچل قایم شدم. دوستم تعجب کرده بود که چه شد یکهو.

گفتم حرفی نزند بعدا می‌گویم.

همان، عضومان را دیدم که از روبرو داشت می‌آمد.

فکر نکنید فقط شما اعضا از کتابدارها می‌ترسید. ما هم از شما می‌ترسیم.

مریم گریوانی

 

دیدگاه‌ها   

0 #4 زنگنه 1397-05-17 12:56
عرض سلام وادب
لذت بردم خانم گریوانی!
یادش بخیر منو یاد دوران کتابدار بودن خودم انداختید.ما هم خیلی از این بساط ها داشتیم.الان که فک می کنم میگم کاش منم خاطراتم رو می نوشتم.که الان می تونستم دوباره بخونم و یاد اون دوران بیفتم چون حافظه ممکنه نتونه تمام جزییات رو دوباره از نو بازسازی کنه. براتون آرزوی موفقیت و سلامتی دارم همکار خوبم!
نقل قول کردن
+3 #3 آذرمهر 1397-01-21 16:18
سلام لذت بردم از خوندن این خاطره زیبا و در عین حال ساده و بی ریا
نقل قول کردن
+4 #2 معصومی 1397-01-21 10:35
مثل همیشه عالی بود. موفق باشید.
نقل قول کردن
+4 #1 رضا بگلو 1397-01-20 09:21
سلام. متن خیلی خوبی بود. درود بر شما. ایکاش سه قسمت داست. منتظر بخش سوم بودم. متنی سه گانه .
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید